اون شب مامان اوضاعش خیلی ریخت بهم خیلی ناراحت بود...کاشف ب عمل اومدیمو دیدیم اون روز که اومد بود در کلاس بهم کلید بده دیده بود کفشای ه.ن پارس .... و بعد این اون صحنه خیلی رفته بود تو نخ ه.ن و یه جورایی ب یقین رسیده بود نیازمنده.چند وقته سر ماجرای کنفرانسا زیاد با ه.ن در ارتباطم و من هم امشب ب همین یقین رسیدم... واقعا ناراحتم .... انگار قلبم دیگه کار نمیکنه... میتونم کمکش کنم اما نمیدونم چجوری ..... خدایا یه راهی جلو پام بذار.... واقعا دارم عذاب میکشم ـ
1392/06/30 - 22:10 توسط موبایل در
درد و دل با خدا