جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ α√α ... تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
در اتـاقو قـفـــل کــرد در اتـاقو قـفـــل کــرد
12 سال و 11 ماه و 26 روز و 11 ساعت و 15 دقيقه قبلپــرده پنجـره اتاق رو کشیـد
نشسـت روی صندلــی
سیگــار نیمـــه کشیـــده شو بـــرداشـت و پـــــک عمـــیـقی بهــش زد
تــــاریکی و دود بـــــود کــه در هـم می آمیـخـت
و مـــرد , بــا چشـم های نیــمــه بــاز و ســرخ ,
بــــه ایـن هـم آغوشی رخوتـــنــاک , نگـــاه می کـــــرد
دود سفــیــد و تنبل سیگــار , مواج و ملایـم , در آغـوش تاریـکی فرو می رفـت و محو میشد
انگـار تاریـــکی , دود رو می بــلعـید و اونـــــو درون خــــودش , خفــه می کــــرد
مـرد از تماـشای این همــاغوشی بی رحمــــانــه , سرگیجـــــه گـرفـت و به سـرفـــــه افتــاد
روزهـــای اول گـل سرخ بود و چشــم هـــا
12 سال و 11 ماه و 26 روز و 11 ساعت و 15 دقيقه قبللــرزش خفیــف لـب ها بــود و نگاه های پر از ترانــــــه
شنــیـــدن بــــود و تپیـــدن عـشـق بــود
و رعشـــه های خفیــــف و گـرم زیر پـــوســتی
روزهــایی که همــه چیز معنــای خاصی داشـت و سلام هـا مثـل قهـوه داغ ,
در یــک بعد از ظهر سرد زمستان , حســـابی , می چسبید
تعریــف مرد , از عشق , دوست داشتنی فراتــر از مرزهای منطق بــود
و زن ,عشق را به ایثـــار دل , تفسیــر می کرد
مـرد , کــه هیچگاه عاشق نشـده بود ,
12 سال و 11 ماه و 26 روز و 11 ساعت و 15 دقيقه قبلاز گـرمای با او بودن , لـــذت می برد
و حس می کرد چیزی در درونــش متحول می شود
و زن , مدام لبــخنـد می زد ,
و گاهی چشم هایش از هیجان , مرطوب میشد و دستهایش مرتعش از لمس با هم بودن ,
دستهای مرد را در آغوش میکشید
روزهــای اول , همیشــه زیباست
مـثل روز اول خریدن یک کفش چرم بــراق
مثل روز اول مــدرسه
مثل روز تـــولد
هـر تماسی , پر بــود از فدایت شوم ها و دوسـتت دارم ها و بی تو هـرگز
و هرـ نگاهی , لبریــز بود از تمــنا و خواستــن و نیـاز
زن , مثل بهار شــده بـود ,
پراز طراوت و تازگی و تبســـم های پنهان همیشگی
و مرد , شاد تر از تمام روزهای تنهـــا بودنش , راست قامت و بی پروا
روی این وسعت سفیــد , لکه ای هم اگر بود , محـو بــود و مبهم
یـــا اگر خیلی هم بـــزرگ بود , بــه چشم هیچکدامشــــان , نمی آمد
شعرهای عاشقانه بود و وعده های مخفیــــانه
روزهـــای خوب , زود می گـــــذرد
12 سال و 11 ماه و 26 روز و 11 ساعت و 14 دقيقه قبلقانــــــون " بودن " همین اســـت
روزهـــــای خوب , عمرش , مثل عمر پروانه هـــاست
کوتـــــاه و زیبـــــا
و روزهـــــــای خوب , کم کم , تمام میشــــد
مرد ؛ باز , آهسته , به زیر لب تـــرانه های غمگیـن می خواند
و زن , تبســم های کنج لبش را , گــــم کرده بود
تکــــــرار و تکـرار و تکـــرار
شایــــد همین تکــرار بود که همه چیز را فدای بودن خویش کرده بود
و شاید هــم , با هم بودن هــا , بوی کهنگی و نــم گرفته بود
هر چه بود , مثل سرمایی سوزناک و خشک , به زیر پوست عشق , نفوذ کرده بود
و شایــد هم , اصلا , عشـقی در کـــار نبود
مــن هیچوقت عاشـق نمی شــم
12 سال و 11 ماه و 26 روز و 11 ساعت و 14 دقيقه قبلهیچوقـــــت ...
فکر کردی منم ازونــام که به خاطر یکی , خودشو از روی ساختمون پرت میـــکنه ؟
فکر کردی اگه نبــــــاشی تب می کنم ؟
نه جونم ... اینطوریام نیس , دوستــت دارم ولی خل و چل بـــازی بلد نیستم
حالا دو روز مارو بی خبــر میذاری و به تلفونامونم جواب نمیــــــدی بی معرفت ؟
فکر کردی با این کــــارت , عشقتو توی دلـــم میکاری ؟
نه به خدا , این کارا همش از بی مرامیته ....
حتما یادت رفته اون شباییکه تا صدامو نمیشنیدی خوابت نمی برد
عیبی نداره ... میگــذره ,
یـــه جورایی می سوزم , حتما کیف می کنــی نه ؟
میسوزم از اینکه گفتم همدلمی ... نگو فقط هـمرام بودی ... دلت کجــــا بودو فقط شیطون میــدونه ...
مرد میگـفت و از پس دودهــای مواج , روزهای گذشتــه را , جستجو می کرد
و زن , همه چیز انگار , برایش خوابی بود کوتاه و سنگیـن :
- خودت چی ؟
خودت اگه یه هفتــه هم بری توی غار تنهاییت , هیچکی حق نــــــداره صداش در بیاد
حالا یه تلفنتو جواب ندادم شــــــدم بدترین آدم دنیا خب چی داری برام بگی ؟
فکر نمی کنی همه چی خیلی بیخودی و تکراری شده ؟
خسته ام کردی , هیچ حس و حالی تو صدات نیست , انگار دارم با سنگ صحبت می کنم
حرفامون جمله به جمله اش اونقدر تکراری شده که نگفته همه شو از برم
نگفتم عاشقم باشو خودتو برام از رو ساختمونا پرت کن پایین
فقط خواستم بفهمم بودن و نبودنم فرقی ام برات داره یا نه ....
کــــــه تو هم خوب جوابــــمو دادی
بــــــووق مــمتد
12 سال و 11 ماه و 26 روز و 11 ساعت و 14 دقيقه قبلمثل یــک دیوار آجری بلنـــــد است
تـــــا آسمان
انگار که دیوار, آسمان آبی را دو تا می کند
بوق ممتد , یعنی رفتن , بدون خداحافظی
یعنـــی , چیزی شبیـــــه فحش های بـــــــد ....
...
...مرد دسـت در جیب
با قدی خمیده و چشمـــــانی بی خواب
قدم زدن را برای فرامـــوش کردن , امتحـــان می کرد
و زن , بی پـــــروا , عشقی تـــــازه می خواست
انـــدام نحیفش , تحمـل بار تنهایی را نداشـــت
صدای تازه , گرمتر از صداهای تکـــــراری و واژه های تکراریست
عشق تازه , آدم را دوبـــــــاره نو می کند
انگار آدم برای ادامه زندگی اش , دوپینــــگ می کند
عشق تازه , جسارت فراموشی خاطرات عشق کهنــــــه را می طلبد
و لگد زدن به تمام با هم بودن های قدیم
مـــــرد نمی توانــست
مردها گاهی خیلی سخت می شوند
سخـت و بیــــروح و لایه لایه
و مردی که واپس زده از عشقی نـــــــافرجام باشد ,
می شکــــند ,
ذوب می شود و اینبــــار به جای شیشه ,
سنگی می شود سخت تر از خـارا
آدم دلــــش تنــــگ می شود
12 سال و 11 ماه و 26 روز و 11 ساعت و 13 دقيقه قبلدل آدم هم که تنگ شود , نفســش میگیرد
هوای گذشتــــه ها را می خواهد
حتی شده به یک نفس عمیق
یکــسال گذشت
تنهایی همراه مرد بود
و زن , انگار دوباره , واپس زده عشقی چنــدین باره بود
مــرد , نــه اینکه عـــاشق بوده باشد ... نــه .... فقط از روی دلتنگی
گوشی تلفن را بر می دارد و شماره ها را برای شنیدن , نـــوازش می کند :
-
- الـــو ...
صدای زن شکــسته و خراشیده اســـــــت
انگار قبــلش سیگار کشیده باشد .. آنـــــطوری
صدا , در عیـن غریبــــه گی اش , دل مرد را می لرزاند
آن روزهـــــا چقدر خوب بود هــا ...
- الـــو ... بفرماییـــد
مرد , دلش می خواهد نفـس عمیق بکـشد
دلش می خواهد نفس حبس شده در سینه اش را با سلامی تازه , بدمد بیرون
گاهی می شود در یـک آن , همه چیزهـــای بد را فراموش کرد
انگار که از همــــان اول نبوده
مرد تصمیمش را گرفت که ناگهان از پس صدای زن , صدای مردی غریبه آمد
صدای قلدر و خشن :
- الـــو .... د چرا حرف نمی زنی مــزاحم ....
قلب مــرد انگار که , ایســتاد
گوشی را کوبید روی تلفن
مردی غریبه ! ... رویـــا که رنگـش می پرد می شود کابوس
و مرد غریبه کابوس رویـــــاهای دلتنگی مرد شد
مرد , نحیف و قد خمــیده در اتـــــاقو قفل کرد
پـــــرده پنجره اتاق رو کـــــشید
نشست روی صنـدلی
سیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت و مرد ,
با چشم های نیمه باز و سرخ , به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد
زن , نشستــه بود لبه تخــــت
شکستــــــه و بیروح
مرد غریبه لباس هایــش را پوشیــد
بوسه سرد مرد غریبه , شانه های لخــت زن را آزرد
- دوستــت دارم
صدای مرد غریبه , شبیه سائیدن ناخن به دیوار سیمانی بود
زن خوب گوش سپـرد نه ... این صدا هم تــــازگی نداشت
این صدا هم تکـــراری بود
زن , در جستجوی تازه تر شدن ,
اندازه تمامی دستمالهای کاغذی دنیا , چروکیده بود
رســـم است زیبایی ها را می نویسنــــد و



12 سال و 11 ماه و 26 روز و 11 ساعت و 13 دقيقه قبلبعد ها افسانه می خواننــــدش
و نسل به نسل , آدم ها با ولع
تمام کلمه هایش را می خوانند و حفظ می کنند
حقیقت را که بنویسی
نه کسی می خواند
نه کسی حفظش می کند
حقیقت , آنقدر زشت است گاهی که آدم ها ترجیح می دهند در عمیق ترین نقطه قلبشان , به خاکش بسپارند
@㋡RoOoOoYA㋡
هعی
12 سال و 11 ماه و 26 روز و 11 ساعت و 9 دقيقه قبلآوا جان خیــــــــــــلی عالی بود...!

12 سال و 11 ماه و 26 روز و 11 ساعت و 5 دقيقه قبلتو امروز چت شده احساس میکنم ناراحتی!!؟؟
من خیلی وقتِ آروم نیستم رویآ .... زمان درستم میکنهـ ...

12 سال و 11 ماه و 26 روز و 11 ساعت و 3 دقيقه قبلخوشحالم خوشت اومد