جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ ye dokhtreeee تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
با آغاز جنگ، زهرا حسینی که در آن هنگام دختری هفده ساله بود، خود را در وسط ماجرا یافت. همین که اعلام کردند جسد شهدا در گورستان روی زمین مانده است، به یاری غسالان شتافت و با شهامت و مقاومت روحی کمنظیری در کار غسل و کفن و دفن شرکت کرد. به کارکنان گورستان غذا رساند، مردم را برای این کار بسیج کرد، امدادگری آموخت و در هر کاری که پیش میآمد، از امدادگری، زخمبندی، حمل مجروحان، تعمیر و آمادهسازی اسلحه، پخت و پز و توزیع امکانات فعالیت داشت. تنها هدفش این بود که مفید باشد و به مردم خدمتی بکند. پدر و برادرش در جنگ خرمشهر شهید شدند و او با دست خود آنان را در گور نهاد. خواهر کوچکترش را در کارها شرکت داد. در جریان دفاع از خرمشهر مجروح شد و ترکشی در نخاع او جای گرفت که پس از آن همیشه با اوست و ناگزیر از تحمل عوارض آن است. با این حال، او از پای ننشست و پیوسته کوشید تا در خدمت جبهه و جنگ یا مردم جنگزده باشد.
12 سال و 11 ماه و 24 روز و 18 ساعت و 29 دقيقه قبلگزارش حسینی از جنگ بینظیر است، و به هیچ یک از کتابهای متعددی که ایرانیان و خارجیان درباره جنگ نوشتهاند، شباهتی ندارد. خواننده ممکن است با اعتقادات حسینی مخالف باشد و حتی او را دختری عامی بداند که طوطیوار چیزهایی را باور کرده است و تکرار میکند. ولی باید ابله یا مغرض باشد که درباره گزارش او از وقایع تردید کند. این گزارش حقیقی و دست اول از سبعیت از یک طرف و مظلومیت و بیپناهی از طرف دیگر است. در آن، چنان صحنههایی از ایثار و شور ایمان به چشم میخورد که قلب را میلرزاند.
انسان از خواندن این کتاب و اندیشیدن به کسانی که گزارش کارهایشان در آن آمده است ـ انسانهای معمولی، کمسواد یا بیسواد، دارا یا ندار اما بیادعا، باایمان و پاکباز ـ به راز ماندگاری ایران پی میبرد...
رفتم طرف شلنگ آبی که گوشه باغچه افتاده بود.شیر را باز کردم.خدا راشکر آب میامد.اول دستم را که بعد از جمع کردن مغز پیر مرد مکینه خاکمال کرده بودم شستم.بعد دستم را پر اب کردم و به طرف دهان بچه بردم.صدای گریه اش آرام تر شد و دهانش را به آب نزدیکتر کرد.ولی سریع سرش را برگرداند و گریه اش را از سر گرفت.صورتش را شستم.پستانکی که با نخ به گردنش آویزان بود را در دهانش گذاشتم.جیغ میکشید و سرش را عقب می برد.وقتی دیدم با هیچ راهی نمیتوانم ساکتش کنم،دوباره بغض به گلویم چنگ انداخت.بی تابی های بچه را که میدیدم و به بی کسی و بی پناهی اش فکر میکردم می خواست دلم بترکد.دیگر نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم.رفتم توی همان وانت که هنوز مشغول تخلیه جنازه هایش بودند،نشستم.چهر زن های کشته شده جلوی نظرم آمد.ینی کدامیک از آنها مادر این طفل معصوم بودند؟!....
12 سال و 11 ماه و 24 روز و 18 ساعت و 18 دقيقه قبلقسمتی از کتاب