شـهاب حسـینی : ببخـشید که بـابـات شـدم سـهیل ... خدا تو رو یهویی داد خوب ... اولش که مثل بچه غورباقه بودی همه میگفتن مثل باباشه ... اما خوب شد یواش یواش مثل مریم شدی ، قشنگ .... خوب شد که مرد شدی بابا ، به مریم گفتم نیاد تو تا مثه دو تا مرد ، مردونه حرف بزنیم ... مامان بابا خیلی خوبَن سـهیل ... به خدا ... وقتی نیستن میفهمی ... باور کـُن .... به خاک آقـام ... ! دفتـر نقاشی مامان جدیدت رو پاره نکنی بابا ... کـَفـترا هی حالتو میپرسن ... دوست داشتی ، وقت داشتی بیا سر بزن بهشون ... گریه نکنی سهیلِ بابا ... نـه ! گریه مال مرده ... فقط سـرت رو بالا بـگیر ، گـریه کـُن ...! خوب کار کردی بابا مامان تازه پیدا کردی برای خودت ... منم بودم همینکارو میکردم .... ! بند کفش یادم رفت ... بند کفشت زیر پات نمونه ... خدافـظ بابا .... ! حوض نقاشی
1392/07/05 - 15:59 در
دیالوگهای ماندگار