به چشم های نیمه باز ولبخند روی لب های علی خیره بودم که حسین گفت:پیکر را بدهید.به عقب برگشتم،حسین و پیرمردی که تلقین می داد با یکی از غسال ها توی قبر بودند.گفتم:من خودم میخواهم علی را بخوابانم.حسین بیرون امد و من جایش را گرفتم.زینب هم به دنبال من آمد و مرد غسال خودش را بیرون کشید.پیکر را بلند کردند.من سرش را گرفتم.زینب تنه اش را.احساس کردک کمرم شکست.منتهی نه از سنگینی پیکر علی که از سنگینی غم از دست دادنش.فکر میکردم دیگر راست نمیشوم.دیگر هیچ چیز نمیخواهم.باز همان حس تلخ به سراغم آمد.باز میگفتم این قبل را باید از سینه بیرون بکشم و تکه تکه اش کنم تا دیگر نه غم را بفهمد نه شادی را،نه گرما و نه سرما و نه هیچ چیز دیگر...دایی گریه میکرد و میگفت:این رو بیارید بیرون،الان دق میکنه.تو رو خدا بیا بیرون.من انگار که چیزی نمیشنوم،کار خودم را میکردم.علی را خواباندیم.به سختی در قبر نشستم.آرزو میکردم اتفاقی بیوفتد و من دیگر از آنجا بیرون نیایم،بمیرم و با علی دفن شوم...
1392/07/08 - 14:06 در
دارالشهدا
بخشی از خاطرا سیده زهرا حسینی 17 ساله هنگام دفن برادر 19 ساله اش در جنگ...خرمشهر...10مهر ماه
12 سال و 11 ماه و 21 روز و 13 ساعت و 48 دقيقه قبل