دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یه نفر تو بیابون از تشنگی داشت میمرد ، یه اسب سوار میاد نزدیکش و بهش آب میده و چون ناتوان شده بود سوار اسبش میکنه ، مرد که یه کم جون گرفته بوده یهو ب ذهنش میرسه این اسب زیبارو بردارمو در برم و یهو ب تاخت از مرد دور میشه ، صاحب اسب داد میزنه یه لحظه وایسا ، دزد که فاصله ش با مرد زیاد شده بوده وایمیسته ببینه مرد چی میگه ؟ صاحب اسب میگه : خاطره امروزتو جائی تعریف نکن ، دزد ک تعجب کرده بوده میگه چرا ؟! ، صاحب اسب میگه : آخه اگه این حرف همه جا بپیچه دیگه هیچکس ب یه آدم درمونده و تشنه وسط بیابون کمک نمیکنه / با صدای راوی بخونیدش

1392/07/10 - 10:52 در چهار راه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)