دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

این چارلز بوکوفسکی با این شعرش انگار یه فیلم ساخته

1392/07/10 - 17:03 در چهار راه
2 ديدگاه
امیر کریمی

گفت: جوان است، درست،
اما نگاه کن
من هم مچ پای زیبایی دارم.
مچ دستم را نگاه کن، مچ دست زیبایی هم دارم.
اوه، خدای من،
فکر می کردم همه ی اینها کافی باشد برایت،
اما باز هم او،
هر بار که او زنگ میزند تو دیوانه می شوی،
تو که به من گفته بودی همه چیز تمام شده،
گفته بودی دیگر ادامه نمیدهی،
من آنقدر زندگی کرده ام که زن خوبی بشوم،
حالا چرا تو یک زن بد میخواهی؟
تو کسی را میخواهی که آزارت بدهد، اینطور نیست؟
به گمانت زندگی آنقدر گند گرفته است
که کسی اینقدر گند با تو رفتار کند،
اینطور نیست؟
بگو، اینطور نیست؟ دوست داری که مثل یک تیکه گُه با تو رفتار شود؟
و.. پسرم چی؟ پسرم میخواهد تو را ببیند.
به پسرم گفته بودم
و همه ی عاشق هایم را رانده بودم.
توی یک کافه ایستادم و فریاد کشیدم
من عاشقم،
و حالا تو از من یک احمق ساختی...
گفتم: واقعا متاسفم، واقعا متاسفم.
گفت: من را پیش خودت نگه دار، خواهش میکنم، اینکار را میکنی؟
گفتم: من هیچ وقت در چنین شرایطی قرار نگرفته بودم
چنین مثلث های عشقی ی...
او بلند شد، سیگاری روشن کرد، به آخر خط رسیده بود.
دیوانه وار قدم می زد.
بدن کوچکی داشت، دستانش لاغر بود، بسیار لاغر و
وقتی فریاد کشید و شروع کرد به زدن من،
مچ دست هایش را گرفتم و به چشمانش خیره شدم:
یک قرن تنفر عمیق در چشمانش نشسته بود.
من اشتباه و بی محبت و بیمارگونه رفتار کرده بودم.
تمام چیزهایی که پیشتر آموخته بودم، به هدر رفت.
هیچ آفریده ای به حماقت من زندگی نکرده و
همه شعرهایم غلط بودند.

12 سال و 11 ماه و 18 روز و 16 ساعت و 40 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)