دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بی خبر از بر ِ من رفتی و این دردم کشت ...

1392/07/27 - 20:41 در اشعار فارسی
1 ديدگاه
باران بهاری

دیدی ای ماه که شمع شب تارم نشدی

تا نکشتی زغمم شمع مزارم نشدی


بی خبر از بر من رفتی و این دردم کُشت

که خبر دار ز دشواری کارم نشدی


روی بر تافتی و پشت وپناه دل من

نشدی کز همه رو، رو به تو آرم نشدی


زاریم دیدی و آنقدر تغافل کردی

که خبر دار ز حال دل زارم نشدی


غافل از یاد تو بودم که نگشتی یارم ؟

یا بد یدی که غم روی تو دارم نشدی


یاد آن عهد که از یک دلی و یک جهتی

لحظه ای دور ز آغوش و کنارم نشدی


گفتی آرام ندارد دل «گلچین» بی من

چه کنم، مایه ی آرام و قرارم نشدی


باز هم مهر تو می پرورم اندر دل تنگ

گر چه عمری به تو دل بستم ویارم نشدی


احمد گلچین معانی

12 سال و 11 ماه و 1 روز و 2 ساعت و 1 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)