روزے ڪــﮧ بـراے اولین بار دیدمت ڪ خردسالی بودیم یادت می اید انقدر در گوشمان خواندن شما مال هم هستید که خودمان باورمان شد حداقل من باورم شد اما تو رفتی ب من گفتن تو با چشمهاے اشک آلود رفتی ولی من باورم نشد باورم نشد رفتیو بخاطر من چشمانت اشک میریخت باورم نشد کودکیم را بیهوده سپری کردم تا شاید روزے به تو برسم خدایا!!! کودکیم را میخواهم او را نمیخوام خدایا کودک بودم نفهم بود عاشق شدم مگر کودک هم عاشق میشود خدا!!! خدایا کودکیم را میخواهم او را نمیخواهم تو را میخواهم چه کنم یعنی بیهوده بود ان همه حرف مگر دل من بازیچه است میدانم تو خودت داشتی این را از چشمانت فهمیدم، وقتی داش اشک میریخت از آن روز هر وقت با تو روبرو میشوم چشمانم اشک الود میشود که چرا نتوانستم به تو بگویم دوستت دارم که چرا بهانه اے نشد که ثابت کنم عاشقت هستم که چرا زبانم گشوده نشد از حرفهاے عاشقانه من میخواهم به نبودنت عادت کنم میخواهم دوباره عاشق شوم از ان روز من شدمو گیتارم تنهای تنها او بهتر از تو است او بهتر از تو حرف میزند سازش مرا ارام میکند من همیشه به سازش میرقصم همان طورے که تو به ساز من نرقصیدے
1392/08/08 - 12:54 در
برای مخاطب