دروتی دخترک خردسال بسیار اندوهگین است.چون زن بد جنس دهکده می خواهد سگش توتو را از او بگیرد. از شدت نا امیدی نزد عمو هنری و عمه اما می رود تا راز دلش را با آنها در میان بگذارد. اما آنها که هزار کار و گرفتاری دارند به او می گویند: " بدو برو پی کارت" دخترک به سگش تو تو می گوید : " آن بالا بالا ها ...بالای آسمان ها ... آنجا که همه ی مردم خوشحال و خوشبختند و حتی یک آدم بد جنس هم پیدا نمی شود ، یک جای خیلی عالی هست که می خواهم آنجا باشم!" ناگهان تند بادی از جانب کانزاس می آید و دروتی و توتو را بلند می کند و به بالای آسمان به شهر زمرد می برد. ابتدا همه چیز خوب و خوش به نظر می رسد.اما دوباره همان تجربه ها و ترس های قدیمی از نو سر بر می آورند. اکنون زن بد جنس دهکده به پیرزن جادوگر وحشتناکی بدل شده که باز قصد ربودن توتو را دارد. و حالا چقدر دلش می خواست که می توانست به دهکده ی خود در کانزاس بازگردد... خدا ميدونه كه چقدر دوستدارم، منم به شهر خودم برگردم...؛
1390/10/26 - 01:12 توسط موبایل در
بی مخاطب
قشنگ بود میسی
14 سال و 9 ماه و 25 روز و 10 ساعت و 8 دقيقه قبلاین یعنی که من به همینم راضی باشم؟
اره ممنون الان که میتفکرم اره مرسی راضی هستم
خدایاشکرت
سلام دادا ...
14 سال و 9 ماه و 25 روز و 10 ساعت و 5 دقيقه قبل توسط موبایلخوشحالم كه متوجه شدي چرا اين پستُ ارسال كردم، دقيقاً منظورم همين بود...
اوهوم
14 سال و 9 ماه و 25 روز و 9 ساعت و 43 دقيقه قبل