مغزم که سوت می کشد از حرف های تو داور میان بُهتِ خطایی نشسته است وقتی که حرفهای چرندت شنیدنی ست یعنی تمام ، وقت اضافی گذشته است من بُغض می کنم به تو از این سکوت گیج شاعر شکست قافیه را گریه می کند تسکین احمقانه و تکرار جمله ی " بَس کن ، فقط یه بازیه " را گریه می کند می ترسم از تمامی افعال صحبتت از بود و هست و دارم و تا ساختم ، نشد حالا که مکثِ جمله به " رفتن " رسیده ست پس التماس و ناله نمی ... باختم ، نشد من التماس می کنم این فعل را نگو با هِق هقی که سخت به لکنت نشسته است یک مثنوی کهنه پُر از حرف های تو در زیرِ وزن های عبورت شکسته است در لابه لای ضجّه ی دوری ، نمی شوم ↓ مردی مچاله در گذر از این پیاده رو دنیا تمام می شود از تو برای من در لحظه های خسته ی این تن ، بمان ، نرو هی حرف می شوم ، تو سَرت سوت می کشد در انتهای بازی من سور می شوی از پشت چشم های قطاری که می رود دستی تکان نمی دهی و دور می شوی
من اولش نبودما...قبول نيست
14 سال و 8 ماه و 11 روز و 11 ساعت و 32 دقيقه قبلچی قبول نیست
14 سال و 8 ماه و 11 روز و 11 ساعت و 29 دقيقه قبلهيچي
14 سال و 8 ماه و 11 روز و 11 ساعت و 20 دقيقه قبل
14 سال و 8 ماه و 11 روز و 11 ساعت و 14 دقيقه قبلميگم اسم من اولش تو اون پستت نبودا
14 سال و 8 ماه و 11 روز و 11 ساعت و 12 دقيقه قبلمطمئنی الان که هست
14 سال و 8 ماه و 11 روز و 11 ساعت و 5 دقيقه قبلاره
14 سال و 8 ماه و 11 روز و 11 ساعت و 3 دقيقه قبل