دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

باز اين دل سرگشته من ... ياد آن قصه شيرين افتاد ... !

1390/11/01 - 19:49 در بروبکس توییت
1 ديدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی

بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.


در زماني که چو کبک ،
خنده مي‌زد "شيرين"
تيشه مي‌زد "فرهاد"!


نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس...
نه توان کرد ز بي‌دردي "شيرين" فرياد


کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!


کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .


رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين،
بي‌نهايت زيباست...


آن که آموخت به ما درس محبت مي‌خواست :
جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي...
تب و تابي بودت هر نفسي...
به وصالي برسي يا نرسي.

14 سال و 7 ماه و 30 روز و 7 ساعت و 56 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)