پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ...
1390/11/04 - 09:35 در
یزد
salam koli sargarm shodam ba dastanat bravo
14 سال و 7 ماه و 27 روز و 8 ساعت و 12 دقيقه قبل توسط موبایلمرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...
14 سال و 7 ماه و 27 روز و 7 ساعت و 16 دقيقه قبلسلاااااااااااااااااااااااااااااام...خوبی؟؟؟
salam mersi khobam bebakhsh dir j midam
14 سال و 7 ماه و 27 روز و 5 ساعت و 5 دقيقه قبل توسط موبایلاشکال نداره...
14 سال و 7 ماه و 27 روز و 5 ساعت و 1 دقيقه قبل