دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

چن وخت پیشا رفته بودیم با بچه ها سلف سرویس ِ دانشگاهُ خلاصه مشغول صحبت بودیم که یه چیز خیلی عجیبی دیدم که باعث شد ساعتها تو فکر باشم! طرف یدونه بطری کوچیکِ آب مدنی خریده بودُ قبل از باز کردن ــش داشت تُن تُن تکونش میداد! آقا اصن دوغ قبول ! شیر کاکائو ــم قبول‌ ! آبمیوه پاکتی ــم قبول ! اصن نوشابه ام قبول !‌ ولی دیگه آب معدنی رو واسه چی تکون میدی آخه ؟! خنثی همون لحظه یاد ِ یه فیلم هندی افتادم! تو فیلم یارو پرواز کرد که هیچی ! تنهایی زد یه گـُردانو کشت، بازم هیچی ! تا آخر فیلم سه تا پدرُ چارتا مادرم پیدا کرد بازم هیچی! ولی آخر فیلم داشت با سر ِ قطع شده تو رودخونه شنا میکرد! آخه دیگه اینو چجوری قبول کنه آدم ؟! خنثی عجب ملتی داریم ما انصافآ ! + گویند روزی مریدان در چشمان شیوخ زُل زدند، شیوخ زُل زد، مریدان زُل زدند، شیوخ زُل زد، مریدان زُل بزن، شیوخ زُل بزن، مریدان زُل زدند و الی آخر ! ناگهان شیخ فرشاد @فرشاد فرمود : پـــــِـــخخخخخخ ! پس مُریدان جامه ها بدریدند و نعره ها زدند، خشتک ها دریدند و سر به بیابان گذاشتند! (فرشاد الحکایات ، باب تعجب ، فصل ملت عجیب )

1390/11/06 - 16:24 در فرشاد الحکایات
بدون دیدگاه

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)