دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دختری خرد به مهمانی رفت ... در صف دخترکی چند خزید ...آن یک افکند بر ابر وی گره ... وین یکی جامه به یک سوی کشید

1390/11/10 - 13:39 در چهار راه
2 ديدگاه
امیر کریمی

این یکی وصله زانویش نمود وان به پیراهن تنگش خندید

ان ز ژولید گی مویش گفت وین ز بیرنگی رویش پرسید

گر چه اهسته سخن می گفتند همه را گوش فرا داد و شنید

گفت خندید به افتاده سپهر زان شما نیز به من می خندید

ز که رنجد دل فرسوده من باید از گردش گیتی رنجید

چه شکایت کنم از طعنه خلق به من از دهر رسید انچه رسید

نیستید اگه از این زخم از انک مار ادبار شما را نگزید

درزی مفلس و منعم نه یکی است فقر از بهر من اینجا برید

مادرم دست بشست از هستی دست شفقت بر سر من نکشید

شانه موی من انگشت من است هچکس شانه برایم نخرید

14 سال و 7 ماه و 28 روز و 17 ساعت و 53 دقيقه قبل
امیر کریمی

هیمه دستم بخراشید سحر خون به دامانم از ان روی چکید

تلخ بود انچه به من نو شاندند می تقدیر بباید نوشید

خوش بود بازی اطفال لیک هیچ طفلم به بازی نگزید

بهره از کودکی ان طفل چه برد که نه خندید و نه جست و نه دوید

تا پدید امدم از صرصر فقر چون پر کاه وجودم لرزید

هر چه بر دوک امل پیچیدم رشته ای گشت و بپایم پیچید

چشمه بخت که جز شیر نداشت ما چو رفتیم از ان خون جوشید

بی نوا هر نفسی خندد مرد لیک باز از غم هستی نرهید

چشم چشم است نخوانده است این رمز

که همه چیز نمی باید دید

14 سال و 7 ماه و 28 روز و 17 ساعت و 51 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)