دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

کف دست چپم به روی شونه‌ی راستم. اندیشه ای جز پرواز نیست. سکوت همه چیزم شده و این صدای بق بقوی کبوتر همسایمون مایه عذاب این سکوت بیچاره‌ی من. و کاغذهایی که بدون خجالت مچاله شده تن عریان خودشونو به روی کف اتاقم انداختن. و قلمی در دست تهی از جوهر. نایی نمانده. وقت استراحت. وقت رفتن.

1390/12/07 - 18:30 در میکده
9 ديدگاه
•– - Mαт - –

هیچی ب دل نگیر فقط از اونایی که چشماشون رنگیه خوشم میاد

14 سال و 6 ماه و 27 روز و 5 ساعت و 4 دقيقه قبل
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

به خیلی ها میاد ولی به خیلی های دیگه هم نمیاد چشمهای رنگی. خب باید گفت هر چیزی خدا خلق کرده به نوعی زیبایی داره. من به این معتقدم.

14 سال و 6 ماه و 27 روز و 5 ساعت قبل
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

@•– - Mαт - – سازی‌ بزن‌ ! شعری‌ بخون‌ اندازه‌ی‌ رنگین‌کمون‌ !
دستای‌ این‌ خورشیدک‌ُ بذار تو دست‌ِ کهکشون‌ !
وقت‌ِ رسیدنم‌ به‌ تو ، من‌ُ بچین‌ ! من‌ُ بچین‌ !
پروازِ این‌ فوّاره‌ رُ از دل‌ِ حوض‌ِ یخ‌ ببین‌ !
کاری‌ کن‌ از اعجازِ تو دنیا تماشایی‌ بشه‌ !
بذار که‌ شب‌ از بودنت‌ ، یک‌ شب‌ِ رؤیایی‌ بشه‌ !

آوازِ تو ، پروازِ شعر از سینه‌ی‌ این‌ شاعره‌ !
آلوده‌ی‌ ظلمت‌ نشو ! آوازه‌خون‌ِ باکره‌ !

چرخی‌ بزن‌ ! هم‌ْرقص‌ِ من‌ ، جاری‌شو تا عاشق‌ شُدن‌ !
گُل‌بو کن‌ آغوش‌ِ من‌ُ تو این‌ شب‌ِ کوکب‌ شکن‌ !
اندوه‌ِ واژگون‌ کن‌ُ شب‌ُ از آینه‌ خط‌ بزن‌ !
بیا که‌ تو چشمای‌ من‌ ، پیدا شه‌ تصویرِ وطن‌ !
آینده‌ رُ از نو بساز ! شادی‌ بیارُ غم‌ بِبَر !
پنجره‌ رُ روشن‌ کن‌ از قاصدکای‌ خوش‌خبر !

آوازِ تو ، پروازِ شعر از سینه‌ی‌ این‌ شاعره‌ !
آلوده‌ی‌ ظلمت‌ نشو ! آوازه‌خون‌ِ باکره‌ !

14 سال و 6 ماه و 27 روز و 4 ساعت و 34 دقيقه قبل
•– - Mαт - –

وای بالاخره خطاب زد
خدایــــــــــــــــــــا ممنون که چشم رنگیا رو افریدی

14 سال و 6 ماه و 27 روز و 4 ساعت و 22 دقيقه قبل
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

حرف هایمان از دهان افتاده

به سان چایی سرد

در شامگاه زمستان...

تمام لحظه های زندگی را

هزاران هزار بار نشخوار می کنیم

و این جهان است

و این زندگی است

و این ماتم است

که همچون تردی گلبرگ خشک شده ی لای کتاب

تازه مانده است و

ما را میخورد!

قسم به آب و ابر

قسم به خواب و برف

قسم به طعم گس خرمالوی سال پیش

ما

زاده ی مادری به نام "درد"ایم

در دنیایی از ریشه ی پستی

و در جهنمی که مال دنیایی دیگر است.

تمام حضورمان

به اسارت بهت زدگی "درد" رفته است

و قدم هایمان

از سر ناچاری حرام می شوند.

ما موجوداتی درمانده ایم

که آدم برفی ها

آغوششان را

برایمان باز گذاشته اند!

14 سال و 6 ماه و 27 روز و 4 ساعت و 17 دقيقه قبل
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙

عجبا. حالا بیا مرام بزار. من خیلی از متنامو خودم مینویسم . ای بابا

14 سال و 6 ماه و 27 روز و 3 ساعت و 49 دقيقه قبل
•– - Mαт - –

عجب !!! پس میگم ساکتی چکار میکنی نگو تو اون ساکتی میشینی این چیزارو مینویسی

14 سال و 6 ماه و 27 روز و 3 ساعت و 46 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)