دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دانه ای که سپیدار بود

1391/01/12 - 09:46 در داستان کوتاه
1 ديدگاه
گـلـپــری

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.

دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفتمن هستم من این جا هستم تماشایم کنید.))

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند کسی به او توجه نمی کرد.

دانه خسته بود از این زندگی از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت: (( نه این رسمش نیست. من به چشم هیچ کس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر مرا می آفریدی.)) خدا گفت: (( اما عزیز کوچکم! تو بزرگی بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.))

دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیش تر فکر کند.

سال ها بعد دانه ی کوچک سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد سپیداری که به چشم همه می آمد.

14 سال و 5 ماه و 22 روز و 23 ساعت و 15 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)