دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

قصه ای به زیبایی نان

1391/01/12 - 09:48 در داستان کوتاه
1 ديدگاه
گـلـپــری

یک مشت دانه گندم توی پارچه ای نمناک خیس خوردند جوانه زدند و سبز شدند. کمی که بالا آمدند دورشان را روبانی قرمز گرفت و همسایه ی سکه و سیب شدند.

بشقاب سبزه آبروی سفره ی هفت سین بود.دانه های گندم خوشحال بودند و خیالشان پر بود از رقص گندم زارهای طلایی. آن ها به پایان قصه فکر می کردند به قرص نانی در سفره و اشتیاق دستی که آن را می چیند. نان شدن بزرگ ترین آرزوی هر دانه ی گندم است.

اما برگ های تقویم تند و تند ورق خورد و سیزدهمین برگ پایان دانه های گندم بود.

روبان قرمز پاره شد و دستی دانه های گندم را از مزرعه کوچکشان جدا کرد. رویای نان و گندم تکه تکه شد. و این آخر قصه بود.

دانه ها دلخور بودند از قصه ای که خدا برایشان نوشته بود.

پس به خدا گفتند: (( این قصه ای نبود که دوستش داشتیم این قصه ناتمام است و نان ندارد.))

خدا گفت: (( قصه شما کوتاه بود اما نا تمام نبود. قصه شما قصه جوانه زدن بود و روییدن. قصه سبزی قصه ای که برای فهمیدنش عمری باید زیست. قصه شما قصه زندگی بود و کوتاهی اش رسالتتان گفتن همین بود. قصه شما اگر چه نان نداشت اما زیبا بود به زیبایی نان.))

14 سال و 5 ماه و 23 روز و 3 ساعت و 45 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)