دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دخترک برگشت،چه بزرگ شده بود! پرسيدم : پس کبريتهايت کو ؟ پوزخندي زد ... گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ... ... ...گفتم : مي خواهم امشب با کبريتهاي تو ، اين سرزمين را به آتش بکشم ! دخترک نگاهي انداخت ، تنم لرزيد ... گفت : کبريت هايم را نخريدند سالهاست تن مي فروشم ... مي خري !؟

1391/01/13 - 00:03
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)