دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

این صبح، این نسیم، این سفره‌ی مُهیا شده‌ی سبز، این من و این تو، همه شاهدند که چگونه دست و دل به هم گره خوردند … یکی شدند و یگانه. تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمدیم. اول فقط یک دلْ‌دل بود. یک هوای نشستن و گفتن. یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. یک هنوز باهمِ ساده. رفتیم و نشستیم، خواندیم و گریستیم. بعد یکصدا شدیم. هم‌آواز و هم‌بُغض و هم‌گریه، همنَفس برای باز تا همیشه با هم بودن. برای یک قدم‌زدن رفیقانه، برای یک سلام نگفته، برای یک خلوتِ دل‌ْ‌خاص، برای یک دلِ سیر گریه کردن … برای همسفر همیشه‌ی عشق … باران! باری ای عشق، اکنون و اینجا، هوای همیشه‌ات را نمی‌خواهم … نشانی خانه‌ات کجاست؟!

1391/01/17 - 19:28
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)