امروز لباس پوشیدم که برم بیرون ، داشتم کفش می پوشیدم دیدیم خاطرات طبق معمول عقب تر از من هلک و هلک داره لباساش رو میپوشه که بیاد رسید به من یه نگاه مظلومانه بم کرد ، گفت ببخشید ، بازم دیر کردم ! گفتم اشکال نداره ، اما امروز بیرون بی بیرونا ، نمیتونم ببرمت با خودم یهو از جاش پرید ، صداشو انداخت تو گلوش گفت چرا ؟ من که دیروز اذیتت نکردم ، چرا منو نمیبری گفتم ببین خاطرات جون ، من امروز هوس پیاده روی کردم ، ماشین نمیبرم خودتم میدونی ، پیاده بیرون بردنت سخته ، امروز رو بمون خونه ، خواهش میکنم یه نگاه معنی دار کرد بهم ، همینجوری که زیر لب یه چیزی رو تکرار میکرد ، لباساش رو کند و رفت سمت اتاقم ..(گودر)
1391/01/20 - 15:18 در
دوره
زیبا بود
14 سال و 5 ماه و 30 روز و 7 ساعت و 3 دقيقه قبل