دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

گرسنه اش است، به طرف یخچال می رود، در را باز می کند... عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند، دست می برد بطری آب را بر می دارد کمی آب در لیوان می ریزد... صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه ام بودم " .... این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است....

1391/01/20 - 15:32 در داستان کوتاه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)