- روز يا شب ؟ - نه ، اي دوست ، غروبي ابديست با عبور دو کبوتر در باد چون دو تابوت سپيد و صداهائي از دور ، از آن دشت غريب ، بي ثبات و سرگردان ، همچون حرکت باد -سخني بايد گفت سخني بايد گفت دل من ميخواهد با ظلمت جفت شود سخني بايد گفت چه فراموشي سنگيني سيبي از شاخه فروميافتد دانه هاي زرد تخم کتان زير منقار قناري هاي عاشق من ميشکنند گل باقلا ، اعصاب کبودش را در سکر نسيم ميسپارد به رها گشتن از دلهرهء گنگ دگرگوني آه... در سر من چيزي نيست بجز چرخش ذرات غليظ سرخ و نگاهم مثل يک حرف دروغ شرمگينست و فرو افتاده - من به يک ماه ميانديشم - من به حرفي در شعر - من به يک چشمه ميانديشم - من به وهمي در خاک - من به بوي غني گندمزار - من به افسانهء نان - من به معصوميت بازي ها و به آن کوچهء باريک دراز که پر از عطر درختان اقاقي بود - من به بيداري تلخي که پس ازبازي و به بهتي که پس از کوچه و به خالي طويلي که پس از عطر اقاقي ها - قهرمانيها ؟ -آه اسب ها پيرند - عشق؟ - تنهاست و از پنجره اي کوتاه به بيابان هاي بي مجنون مينگرد به گذرگاهي با خاطره اي مغشوش از خراميدن اقي نازک در خلخال - آرزوها ؟ - خو