بهش میگم...حوصله ندارم...زل میزنه بهم...میگه...حتی من... بلند میشم...استکان چایی رو می کوبم به زمین... داد می زنم...آرههههههههههه... حتی تووووو...حتی تووووو... حتی توووووو... می فهمیییییی...حتی تووووو... نمی فهمه...حوصله ندارم...آخه میگه می خوام برم... بی معرفت...با منم آرههههه... داد می زنم سرش... میگم... حتی م-----------ن... بلند میشه...خورده استکانا رو جمع مینه...میده کافیمن... انگار نه انگار...میره بیرون... کیفشو محکم می کوبه به دیوار... درخت سیب جولو کافه رو هم محکم به هم می زنه... دیوونه وار... دااااد می زنه... حتییییییی تووووو... می شینم...یه نفس عمیق می کشم...سیگارم روشنه... کام اولو می گیرم...میون عروج دود...می گم... هه...جفت خودمه...دروغ هم بلد نیست بگه... حداقل اداش هم بلد نیست بی معرفت... خیالم راحت میشه...که بر می گرده!!! چه ساده بودم من...دیروز هفتمم بود...اما اون هنوز نیومده...هنووز نیومده...میفهمی.نیومده...چه بی رحمانه صادق بود..چه صادقانه بی رحم بود... هنووووزم نیومده.. کاش حداقل...قبل از رفتن...بهش می گفتم...دوستت دارم... نمی دونم...شاید خودش فهمید..که رفت...نمی دونم

14 سال و 5 ماه و 9 روز و 37 دقيقه قبل
14 سال و 5 ماه و 9 روز و 36 دقيقه قبل