دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

در باغ عدن قدم می زد که به او نزدیک شد و گفت : این رابخور حوا که درسش را از خداوند آموخته بود امتناع کرد . مار اصرار کرد :این سیب را بخور چون باید برای شوهرت زیباتر شوی حوا پاسخ داد : نیازی ندارم او که جز من کسی را ندارد مار خندید :البته که زن دیگری دارد . حوا باور نمی کرد مار او را به بالای یک تپه به کنار چاهی برد آن پایین است آدم او را انجا مخفی کرده است حوا به درون چاه نگریست و بازتاب تصویر زن زیبایی را در آب دید .سپس سیبی را که مار به او پیشنهاد کرد خورد...

1391/02/04 - 15:52 در چهار راه
3 ديدگاه
باران بهاری

اون قصۀ آقا شیره بود ها... من معلمم می دونم...

14 سال و 5 ماه و 5 روز و 1 ساعت و 7 دقيقه قبل
امیر کریمی

آره منم یاد همون اوفتادم ولی خب این قصه آدمو حوا از اون قصه شیره قدیمیتره فکرکنم سندیتشم بیشتره...

14 سال و 5 ماه و 5 روز و 1 ساعت و 4 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)