دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

قرار ملاقات عاشقانه پیرمرد به همسرش گفت بیا به یاد گذشته های دور، به محل قرارمان در جوانی برویم. من میروم تو کافه منتظرت می مانم و تو بیا سر قرار. بعد بنشینیم و حرفای عاشقانه بزنیم. پیرزن قبول کرد. فردا پیرمرد به کافه رفت، دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیامد! وقتی به خانه برگشت دید پیرزن توی اتاق نشسته و گریه می کند. ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ پیرزن اشکهایش را پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام…

1391/02/04 - 18:39

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)