دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ღ♥ღ کاش میتونستـــــــــــــــــــم به یکــــــــــــی دردم رو بگم دارم خفه میشم دوستی بهم گفت: خیلی توخودتی امید یه کم از خودت, از خیالات بیا بیرون! با آدما باش باهاشون حرف بزن! واقعیته زندگی رو ببین, همین که هستی همین که خدا بهت فرصت زندگی کردن داده خودش یه نعمته ازش لذت ببر صرف بودن خودش لذت بخشه و باز گفت "سعی کن زندگی بهت خوش بگذره امید" و من نتونستم درد اصلیم رو بهش بگم یا دوستم خیلی خوشبینه یا... فقط سکوت کردم... ღ♥ღ

1391/02/05 - 09:59
13 ديدگاه
sheyda

از درد سخن گفتن واز درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه دردی است.

14 سال و 4 ماه و 27 روز و 12 ساعت و 54 دقيقه قبل
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙

من ميفهمم چي ميگي
مشكلات واسه همه هست . كم يا زيادش فرقي نميكنه
مهم اينه كه مشكله و بايد حل بشه . هر چقدر هم كه سخت باشه
بنظرم دوستت داره درست ميگه ولي تو حالي نداري كه متوجه حرفش باشي
حق هم داري
ولي حرف بزن . درد رو تو خودت نريز

14 سال و 4 ماه و 27 روز و 12 ساعت و 51 دقيقه قبل
یک آقایِ مثلا نویسنده

نازنین خانوم باکی؟؟؟!!!! به کی بگم...فقط هر چند وقت یکبار میتونم اینجا یه چیزی بنویسم و خودمو یه ذره خالی کنم که اونم ... نمیدونم امروز چه مرگم شده... همش دوست دارم یه دل سیر گریه کنم....باورت میشه5 ماه بود که رنگ خیابونای شهرمونو ندیده بودم...دیرو با اصرار زیاد دوستم رفتم...دوباره حالم خراب شده...

14 سال و 4 ماه و 27 روز و 12 ساعت و 48 دقيقه قبل
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙

اگه دوست داري و ميتوني بگو چرا دوست نداري بري بيرون ؟
چرا انقدر غمگيني ؟

14 سال و 4 ماه و 27 روز و 12 ساعت و 45 دقيقه قبل
یک آقایِ مثلا نویسنده

نمیدونم هر وقت میرم خاطرات خوبم دوباره یادم میاد و یادم میشه الان کجام و چه موقعیتی دارم...نمیدونی چه روزای خوبی داشتم..ولی الان هیچی ندارم....میگن بعضی ها توی 20 سالگی میمیرن ولی تو 80 سالگی دفن میشن... دقیقا مثل الان من...همه چیزمو از دست دادم چیکار میتونم بکنم...

14 سال و 4 ماه و 27 روز و 12 ساعت و 40 دقيقه قبل
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙

تلاشتو بكن جبران كني
هنوز دير نشده
خيلي راحت ميتوني حال و هواتو عوض كني
سخته ولي با يه اراده مصمم ميتوني
شك نكن
تلاش كن . بخاطر خودت

14 سال و 4 ماه و 27 روز و 12 ساعت و 37 دقيقه قبل
یک آقایِ مثلا نویسنده

دوبار تلاش کردم ولی هر دفعه بدتر از دفعه قبل...خداییش دیگه کم آوردم....خسته شدم...
ღ♥ღ

یک اتفاق...


یک اتفاق ساده/
زندگیمو عوض کرد/
خنده های شیرینمو/
به تلخ مفتخر کرد/

تموم رویا هامو /
یک شبه بر باد داد/
تموم زنگیمو/
تکیه بر باد داد/


تموم زندگیم شده/
حسرت و آه و اندوه /
چشم به تضادها دوختم/
پس زندگی من کو؟؟؟!!/


تموم امتحاناتو/
من باید پس بدم خدا/
این هه مردمو ببین/
خدایا واقعا چرا؟؟!!/

ღ♥ღ

این شعرمو برای حال و روز خودم گفتم...مجبورم احساساتمو بنویسم...

14 سال و 4 ماه و 27 روز و 12 ساعت و 33 دقيقه قبل
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙

همين كه مي نويسي عاليه
برات آرزوي شادي و موفقيت ميكنم
اگه هر وقت خواستي حرف بزني ميتوني رو من حساب كني

14 سال و 4 ماه و 27 روز و 12 ساعت و 31 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)