نيازو تو خودم كشتم، كه هرگز تا نشه پشتم زدم بر چهره ام سيلي، كه هرگز وا نشه مشتم من آن خنجر به پهلويم، كه دردم را نمي گويم به زير ضربه هاي غم، نيفتد خم به ابرويم غرور! اي ناجي حرمت! تو بامن پا به پايي كن به هنگام سقوط من، تو در من خودنمايي كن من آن خورشيد زرپوشم، كه با ظلمت نمي جوشم بجز آغوش دريا را، نمي گيرم در آغوشم من آن ديوان پربارم، كه در خود واژه ها دارم درون دشت انديشه، به غير از گل نمي كارم من آن ابر بهارانم، كه از خاشاك بيزارم بجز بر چهره ي گلها نمي گريم، نمي بارم مرا اينگونه گر خواهي، دلت را آشيانم كن من آن نشكستني هستم، بيا و امتحانم كن