امروز هم آمد و عدد عمرم به بيست و دو رسيد ، چقدر بيگانه است اين عدد ، برايم تازگي دارد ، دو تا 2 که کنار هم ميشوند ، 22 ، عجب سخت است هضم اين گذر عمر که به سرعت مي رود و انصاف سرش نميشود که من هنوز جواني نکرده ام ، دور و ورم را نگاه کردم از ترمز دستي هم خبري نيست بايد خودت را رها کني ، هر چه بادا باد ، شيريني تولدم هم کامم را ديگر شيرين نميکند ، بد نشسته تلخي اين چند سال روي لبم که همه ي شيريني هاي دنيا را تلخ ميبينم ، اين عينک خوش بيني را هم که ميگويند به چشم زدم ، فايده ي نداشت ، ديگر ، به همين راحتي ها گول نميخورم ، بد پوست کلفت دارم ميشوم ، تولد به چه کارم مي آيد ، وقتی گذر عمر برایم به کابوسی تبدیل شده و ترس رسیدن آینده وجودم را پر از نا امیدی میکند ، اما شاید اینکه می گویند تا امید هست ، چرا نا امیدی ! امیدوارم ، امیدوارم بشود آنچه که درون مغزم هست و هرشب برایش برنامه ریزی میکنم ، به کم هم رازیم ، " آگاه باشید یاری خدا نزدیک است " این ترجمه کلام والله هم اکنون در گوشم میپیچد ف وراندازش میکنم ، حمید از کلام خدا ضمانت بیشتر می خواهی ؟ خودش می گوید یاریش نزدیک است پس چرا انقدر اور