دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

چیزی برای گفتن ندارم دیگه......... هرکی پرسید فردا چرا بگین بخونه.........

1391/02/11 - 18:44
1 ديدگاه
✔کتــ☾ــے ...

همۀ هستی من آیۀ تاریکیست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاهان شکفتن ها و رستن های ابدی آه کشیدم ، آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم



زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلۀ رخوتناک دو

هم آغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

ودر این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت



در اتاقی که به اندازۀ یک تنهاییست

دل من

که به اندازۀ یک عشقست

به بهانه های سادۀ خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچۀ خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازۀ یک پنجره میخوانند

14 سال و 4 ماه و 21 روز و 15 ساعت و 19 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

بازنشر

(1 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)