« نشاني » «خانهی دوست كجاست؟» در فلق بود كه پرسيد سوار. آسمان مكثي كرد. رهگذر شاخهی نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت: « نرسيده به درخت، كوچهباغي است كه از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازهی پرهاي صداقت آبي است. ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ ، سر به در ميآرد، پس به سمت گل تنهايي ميپيچي، دو قدم مانده به گل، پاي فوارهی جاويد اساطير زمين مي ماني و ترا ترسي شفاف فرا ميگيرد. در صميميت سيال فضا، خش خشي ميشنوي: كودكي ميبيني رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانهی نور و از او ميپرسي خانهی دوست كجاست.»
1391/02/15 - 01:00 در
سهراب سپهری