دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

***آرزوهای دیروزم و حسرتهای امروزم***نمیدانم چرا مینویسم.شاید دیگر حرف زدن را فراموش کرده ام شاید صدای خودم را هم فراموش کرده ام.شاید در مقابل سکوت وحسرت زنانه ام ،انگشتانم راوی قصه پر غصه ام شده اند.شاید.... من خوب نیستم .نه .دیگر نمی توانم به دروغ بگویم حالم خوب است.من اصلا خوب نیستم. این سردرد ها و تب و خونریزی از بینی چطور میتواند نشانه از خوب بودن باشد؟؟؟؟ بابا،مامان منم دخترتان.کم کم دارم از ذهنتان فراموش میشوم.شمارا به خدا گوش کنید.من درد دارم .مادر.پدر منم دخترتان میخواهم با شما حرف بزنم.قول میدهم مثل این 4سال مرا نبینید اما محض رضای خدا فقط یکبار دردم را گوش کنید مامان پرده های جدید خانه ات مبارک باشد.مامان خسته از خانه تکانی برای عید نباشی. میدانم برای شام شب عید تلاش میکنی تا پسرها و عروسها و نوه هایت مثل هر سال دورت جمع شوند و سال را تحویل کنید. مادر زمانی که سفره را پهن میکنی به یاد من هم هستی؟آیابرای من هم بشقاب میگذاری؟؟؟؟***V.S***وحید***

1391/02/15 - 20:24
3 ديدگاه
۩۞۩وحید۩۞۩

مادر وقتی بچه هایت دور هم جمع میشوند جای خالی مرا میبینی؟با چشمانت هر طرف دنبال من میگردی مادر؟
ازخودت پرسیدی دخترکم چه میکند؟چه برای خوردن دارد؟آیا حالش خوب است؟آیا اصلا اوهم شب عید دارد؟
نه مادر .میدانم که برایتان از غریبه ها هم نامحرم تر هستم.می دانم که مثل همیشه سهمی از داشتن تو ندارم مادر.
چه شد که 9 ماه به دل کشیدن من برابر شد با 27 سال فارغ شدن از من مادر؟
منهم از جنس تو بودم پس چرا محکوم به گناهکاریم کردی؟مگر من به خواست خودم به دنیا آمدم .تو خواستی که من آمدم.
دختر بچه ایی که مادرش همیشه در مسافرت بود و به جای آغوش مادرش باید ماه به ماه در کنار برادرانش زندگی میکرد.
هیچوقت به این موضوع فکر کردی که دختر مادر میخواهد.آرزو داشتم یکبار در آغوشت گریه کنم.یکبار از آرزوهایم برایت بگویم.موهای بلندمشکیم را شانه کنی سرمرا بر زانویت بگذارم و بگویی دخترم.اما نکردی مادر.اصلا یادت میاید که مرا مادرانه نوازش کرده باشی؟نه یادت نیست .هدیه ایی که برایت با پس انداز هرروز خرجی مدرسه ام که برایت خریدم را یادت هست.من هنوزهم ماجرای آن روزت را خوب به یاد دارم.هنوز یادم است که چطور بدون ترحم به تن ضعیفم مرا کتک میزدی .هنوز صدایت که از میخواستی خودم مرگم را انتخاب کنم و من به تو التماس میکردم را یادم است.هنوز چشمانت را زمانی که شال گردن را دور گردنم پیچیده بودی فشار میدادی
به یاد دارم مادر.و تو بی خیال از دختربجه ضعیف 8 ساله ات که چطور از شدت درد و تنگی نفس از حال رفت.هیج میدانستی دخترت 20 سال است که شبها کابوس کشته شدنش به دست مادرش را میبیند؟؟؟من از تو بودم.از گوشت تو .از پوست تو.از خون تو.چقدر برایم حسرت بود که باهم بیرون برویم.خرید برویم.اما تو هیچوقت نخواستی بفهمی دخترت کی بزرگ شد و کی خانوم شد.تو که میدانستی من اجازه ندارم هیچ دوستی داشته باشم پس چرا خودت دوستم نبودی.چرا مادر باور نکردی که محرم اسرار دختر مادرش است.هنوز هم صدایت را که دختر پاک خودرا با زشترین القاب آذین میکردی را فراموش نکرده ام.القابی که بارها و بارها به خاطر شنیدنشان و نسبت دادنشان به من از خدا
آرزوی مرگ میکردم و تو بی پروا در حضور برادران سنگدل و پدرم آنهارا بر زبان میاوردی مادر.نمیدانستی هر بار که بهمن میگویی تو ناخواسته بودی و صلاحی بود در دست اطرافیانم چطور من قطره قطره دوب میشوم.مادر من به چه گناهی محک

14 سال و 4 ماه و 16 روز و 9 ساعت و 5 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

محکوم بودم که تو بودی اما من از داشتن تو محروم بودم.وحتی امروز هم اگر دختری را در کنار مادرش میبینیم بغض میکنم حسرت میخورم.چه بی رحمانه از من گرفتی حق مادر داشتن را و حق مادر شدن را.
بابا هرچند هفته ایی یکبار میایم و از دور تماشایت میکنم اما همیشه دلتنگت هستم.بابا میدانم تو هم دلت برای من تنگ شده اما نمی توانی به زبان بیاوری
بابا میگویند دخترو پدر علاقه عجیبی به یکدیگر دارند.بابا هنوزم تنها مرد زندگی من تو هستی.باور میکنی بابا که شبها چطور وقتی به تنها عکسی که ازتو دارم خیره میشوم تمام خستگی کار و دردهایم را فراموش میکنم.انگار عکس تو برای من باارزش ترین چیزی است که من در این خانه همیشه تاریک دارم.
من با عکست حرف میزنم و درد دل میکنم اما چرا تو همیشه مثل سابق ساکتی و فقط مرا نگاه میکنی.هیچ دانستی که چقدر دوستت دارم بابا حتی بیشتر از خودم چرا همیشه ساکت بودی ؟چرا صدای ناله و کمکم را زیر مشت و لگد پسرهایت میشنیدی اما کر بودی.بابا تو به پاکی و نجابت من ایمان داری میدانم پس چرا دخترت را مثل همیشه تک و بی یاور میان این گرگ بازار رها کردی.بابا تو میدانی دخترت مثل یک مرد چگونه تورا سربلند کرده اما چرا به زن وپسرانت نشان نمیدهی که پدر من هم هستی؟
مگر نه اینکه من به خواست تو برای رها شدن از دست آنها به اجبار ازدواج کردم.بابا بیا و هویت مرا حفظ کن.من دیگر آرام آرام دام از پا می افتم .بیا از این بره معصومت در مقابل این زندگیه سنکدل و مردمش مراقبت کن بابا.تو که میدانی من چقدر برای نگه داشتن زندگی ام به شوهرم التماس کردم.تو که دیدی چشم کبود و لب پاره دخترت را و دیدی
دخترت چگونه تلاش میکند تا زندگیش را از او نگیرند.بابا به خدا تنها بودم و کفشهایم از بازی پله های دادگاه پاره شده بودند.و حتی میدانستی که دخترت چقدر به وجود تو نیاز دارد
اما بازهم نبودی؟یک زن تنها و جوان چطور میتوانست حقش را بگیرد؟جز اینکه حقش را ببخشد ولی شرافتش را نفروشد؟و تو با اینکه دخترت را میشناختی به خواست همسر و پسرانت اورا به جرم مطلقه شدن و بخشیدن مهریه اش درهای خانه ات را به رویش بستی.بابا حال این منم .همان زن جوانی که روزی به خاطر خواست تو که گفتی ازدواج کن
تا از دست مادرو برادرانت آزاد بشوی و نفس بکشی تن دادم اما به فرق اینکه دخترت برای همیشه فراموش کرد که یک زن است و نیازهای زنانه اش را در محضر طلاقش

14 سال و 4 ماه و 16 روز و 9 ساعت و 2 دقيقه قبل
۩۞۩وحید۩۞۩

دفن کردهیچ وقت خبردار شدی بعد از ترد کردن دخترت او چطور 1 سال در خوابگاه دانشجویی هم در بهترین دانشگاه درس خواند و هم کار کرد.اصلا فهمیدی که من چطور خرج تحصیلم و خوراکم را از کارکردن درشرکت خدماتی نطافتی درمیاوردم.اما با همه اینها عشق من به تو کم نشد حتی زمانی که در تاریکی خوابگاه مرحم بر روی دستان زخمی ام میگذاشتم.
وبرادرانم.در مقابل اینکه هیچوقت از شما خوبیومهربانی ندیدم وهمیشه بنا به تفکرات غلط و سطحی شما من متحمل رفتارها و غرور جوانی شمابودم اما همیشه تحمل نداشتم حتی کوچکترین فکری شمارا آزار دهد.هیچوقت مرا به چشم یک خواهر ندیدید و در ذهنتان دختری از من تندیس کرده بودید که واجب به خراشیدن و سوهان کشیدنش.یادتان است
چقدر این پرنده بی بال و پر را در قفس خانه محبوس میکردید و تمام حق مرا به اینکه بتوانم دوستی داشته باشم ویا حتی به عروسی اقوام بروم به خاطر فرهنگ و باور غلطتان ازمن گرفتید.ویا درب خانه اتان را به جرم سرنوشتم به روی من بستیدو سفره اتان را جمع کردید .اما امروز خوشحالم که استاد دانشگاه ودکتر صدایتان میکنند.لقب مهندس گرفتید و
هر کدام از طریق حمایت مادر و مدرک درسی و خرج پدر نوع لباس پوشیدن و شکل و ظاهر و برای همسران و فرزندانتان افکارتان عوض شد.اما جناب آقایان به خودتان بپرسید هنگامی که خواهرمان به خاطر تنوع طلبی و بی مسئولیتی و کتکهای شوهرش به تنهایی از حق خود دفاع میکرد ما کجا بودیم.در پی خرید خانه یا تولد همسرمان یا مسافرت تفریحی خارج از کشور و یا وسط کنفرانس و سمینار.و 4 سال است با تمام این خوشیها خواهرمان را اگر در جایی ببینم نمیشناسیمش چرا که عکسهایش را از دیدمان برداشتیم دریغ از اینکه او همان خواهر پاک و معصوم درون عکس است.
و یکبار از روی صداقت و مردانگی به خودتان بگویید او هم میتوانست خانواده داشته باشد و مثل ما در کنار پدرو مادر و همسر و فرزند طعم خوش زندگی را به دهان بکشداما تنها هویتی که به او بخشیدیم این بود

(دختری کوچک با آرزوهای دیروزش را زنی با حسرتهای امروزش ببینیم)

14 سال و 4 ماه و 16 روز و 9 ساعت و 2 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)