جهت عضويت در Donbaler و دنبال کردنِ باران بهاری تمايل داريد ؟!

دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
مجموعه 9 داستان کوتاه، که اغلب آنها به مسائل امروز جوانان و دغدغه های آنها پرداخته است. «هدیه ولنتاین» داستان مهر و جدایی آدم هایی است که ممکن است هر روز آنها را ببینیم، اما ندانیم که در درون شان چه می گذرد...
14 سال و 4 ماه و 16 روز و 21 ساعت و 16 دقيقه قبلدر بخشی از داستان «هدیه ولنتاین» می خوانیم:
14 سال و 4 ماه و 16 روز و 21 ساعت و 12 دقيقه قبل«در کیفم را باز می کنم. جعبه کوچکی را که با کادوی قرمز بسته بندی شده، بیرون می آورم و روی میز می گذارم. لبخند روی صورتت می نشیند. انتظارش را نداشتی. از اینکه دست خالی آمدی می فهمم که انتظارش را نداشتی. می گویم: «هر چی مغازه ها رو گشتم، دلم نیومد برات خرس و شکلات و از این مزخرفات بخرم که به هیچ دردی نمی خورن.» می خندی و دندان های سفیدت معلوم می شود. می گویی: «می دونم. لازم نیست توضیح بدی.» و هدیه را روی میز، به طرف خودت می کشی.»
*
دستم را بالا آوردم و گفتم: «نمی خواد! کوتاه بیا ایمان، همون دفعه اول که فال گرفتی، برا یه عمرم بس بود. دیگه حافظ بنده خدا رو بیشتر از این شرمنده نکن!» گفتی: «نیت کن یه فال بگیرم برات!»
نیت کردم، تو را نیت کردم. حمد و سوره خواندی و بازکردی. یک لحظه به غزلی که آمده بود، نگاه کردی و آن را گذاشتی جلوی من. گفتم: «چی اومد؟ تا تهش خوندی؟»
آرام گفتی: «همون بیت اولش کافیه...»
کتاب را که خط ریزی داشت بلندکردم، مقابل صورتم گرفتم و خواندم: «زبان خامه ندارد سر بیان فراق/ وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق...
فهمیدم چرا همان بیت اول کافی بود...تا آخر صفحه ردیف «فراق» هایی بود که زیر هم چیده شده بودند. نتوانستم بقیه اش را بخوانم. سرم را روی میز گذاشتم و گریه کردم. دست خودم نبود. اشک ها مهلت نمی دادند. باورم نمی شد روزی مقابل یک پسر بنشینم و به خاطر ردیف فراق ها، اشک بریزم...هیچوقت دلم به اندازه آن روز ابری نبود، آنقدر که حتی نمی توانستم گریه کنم. به خدا گفتم: همین روز اولی، آخر کار رو معلوم کردی که بیشتر از این دل نبندم؟...»