ببین ! من کجا ایستاده ام ! روبروی درختان زیتون ! روی تپه ای که زمین را با آسمان آَشتی داده ! ببین من برایت یک سبد زیتون سبز آوردم و حسی که از دیروز و دیروزها در سبد جا مانده ! ببین تو فرسنگها دوری .......... طعم زیتون شاید معلق شده در خواب های شیرینت ! و من شاید دور شدم از روزهای سرگردانی ببین دانه های زیتون هنوز سبزند سبز سبز و طعم تلخی آن شیرین است مثل آن روزها ... بیا از این سبد یک زیتون بردار ............. پاهای مرا به این سرزمین دوخته اند ....................... ببین من کجا ایستاده ام!
1391/02/18 - 07:56 در
دوره