دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

اون روز هم مثل ِ روزای فرد ِ دیگه قرار بود برم دَم ِ در ِ خونۀ دوستم تا با هم بریم کلاس زبان. نزدیکای خونشون بودم که دیدم جماعنی از خُرد و کلان با ظرفای آبی که تو دستشونه به طرف من حمله ور شدن و سرتا پامو خیس کردند... ینی من لال... هر چقد من به مانتوی سفیدم که تقریبا طوسی مایل به قهوه ای شده بود فکر می کردم ، اونا اصلا براشون مهم نبود که ظرفاشون با آب جوب یا آب شلنگ توی حیاطشون پُر شده... تازه یادم اومد عید پاکه ... دوستم با دیدن من نمی دونست بخنده یا گریه کنه... فقط دستمو گرفت و گفت بیا تو ؛ لباستو عوض کن که دیر به کلاس نرسیم...

1391/02/18 - 12:54 در خاطرات
بدون دیدگاه
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)