دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

نشسته ای گوشهء خاطراتم و چشم به من دوخته ای. می آیی چیزی بگویی، دستم را می آورم رو به روی صورتم، انگشت اشاره را می گیرم جلوی لبهایم و آرام می گویم هیسسسس! سرت را می اندازی پایین، سرم را می گیرم بالا… کمی می گذرد و دوباره می آیی چیزی بگویی. دستم را می برم بالا، به نشانهء اینکه اگر صدایت بیاید محکم می خوابانم زیر گوش ت! سرت را می اندازی پایین، سرم را می گیرم بالا… چند لحظه بعد دوباره می آیی چیزی بگویی. دو دستم را می زنم به پهلو و زل می زنم توی چشمانت و می گویم: خفه شو! سرت را می اندازی پایین، سرم را می گیرم بالا. …و حقیقت این است که تو همچنان نشسته ای گوشهء خاطراتم، سرت را گرفته ای بالا، سرم را انداخته ام پایین.

1391/02/20 - 19:28 در دوره
10 ديدگاه
meysam

لااااااااااااااااااااااااااااااااایک

14 سال و 4 ماه و 10 روز و 16 ساعت و 44 دقيقه قبل
هیــــــــــوا

اوهوم...نمیره گم شه از تو این خاطرات بی پدر مادر بی همه چیز...هیروز الان کفری ام ...میکشمش نگام کنه...

14 سال و 4 ماه و 10 روز و 16 ساعت و 3 دقيقه قبل
*فرياد*

وای از این خاطره ها . . . . وای از این اعتماد ها که براساس همون خاطره هاست . . . آخ چه دردی دارد زخمی شدن از اعتماد خاطره ها

14 سال و 4 ماه و 10 روز و 3 ساعت و 28 دقيقه قبل

بازنشر

(3 کاربر)

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)