او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد. شب بلندیهای کوه را در بر گرفته بودو مرد هیچ چیز را نمیدید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا میرفت پایش لیز خورد. در حالی که یه سرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش میدید و احساس مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه را داشت. همچنان سقوط میکرد و در آن لحظات تمام رویدادهای خوب و بد زندگیش به یادش می آمد و اکنون فکر میکرد که تا پایان عمر راهی نمانده است. ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و او در میان زمین و آسمان معلق شد . در این لحظه او چاره ای نداشت جز اینکه فریاد بزند خدایا کمکم کن. ناگهان صدای پر طنینی از آسمان شنیده شد: چه میخواهی ؟ ای خدا نجاتم ده !واقعا باور داری که میتوانم نجاتت دهم ؟ -البته که باور دارم .اگر باور داری طناب را رها کن. یک لحظه سکوت.و مرد تصمیم گرفت طناب را با تمام نیرو نگه دارد.گروه نجات میگویند: که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت و طنابی را محکم به دست داشت پیدا کرده اند...
این یه واقعیت تلخ برای ما ادمهاس
14 سال و 4 ماه و 5 روز و 18 ساعت و 35 دقيقه قبل