دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

میخوام چند تا دیالوگ از کتاب شازده کوچولوی آنتوان دو سنت اگزوپری رو واسه دوستانی که اونو نخوندن اینجا بذارم... توی دیدگاه‌های این پست دنبالش کنید...

1389/10/08 - 07:50
4 ديدگاه
مُجے پاراداکس

اون وقت بود که سر و کله روباه پیدا شد

ر : سلام

ش : سلام

ر : من اینجام زیر درخت سیب

ش : کی هستی تو ؟ عجب خوشگلی

ر : من یه روباهم

ش : بیا با من بازی کن، خدا می دونه چقدر دلم گرفته

ر : نمی تونم باهات بازی کنم، آخه هنوز اهلی ام نکردی

ش : معذرت می خوام، اهلی کردن یعنی چی ؟

ر : تو اهل اینجا نیستی، پی چی می گردی ؟

ش : پی آدما، اهلی کردن یعنی چی ؟

ر : آدما تفنگ دارن و شکار می کنن، اینش اسباب دلخوریه مرغ و ماکیون هم پرورش می دن، خیرشون فقط همینه. تو پی مرغ می گردی ؟

ش : نه، پی دوست می گردم، اهلی کردن یعنی چی ؟

ر : یه چیزی که پاک فراموش شده، معنی اش ایجاد علاقه کردنه.

ش : ایجاد علاقه کردن ؟

ر : آره، تو الان واسه من یه پسر بچه ای مثل صدهزار تا پسر بچه ی دیگه . نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. منم برای تو یه روباهم مثل صد هزار روباه دیگه . . . . اما اگه برداشتی من رو اهلی کردی اونوقت هر دوتامون به هم احتیاج پیدا می کنیم. میون همه ی عالم تو برای من موجود یگانه ای می شی، من برای تو.

15 سال و 8 ماه و 22 روز و 10 ساعت و 30 دقيقه قبل
مُجے پاراداکس

ش : کم کم داره دست گیرم می شه، یه گل هست گمونم من رو اهلی کرده باشه

ر : بعید نیست روی این کره ی زمین هزار جور میشه دید

ش : اوه نه، اون روی زمین نیست

ر : روی سیاره ی دیگه هست؟

ش : آره

ر : تو اون سیاره شکارچی هم هست ؟

ش : نه

ر : محشره مرغ و ماکیون چطور ؟

ش : نه

ر : همیشه ی خدا یه پای وسط می لنگه، زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها رو شکار می کنم آدما منو، همه ی مرغ ها عین هم اند همه ی آدما هم عین هم. اینه که یه خورده خلقم رو تنگ می کنه، اما اگه تو برداری من رو اهلی کنی انگار زندگی ام رو چراغون کرده باشی، اونوقت صدای پایی رو می شناسم که با هر صدای پایی فرق می کنه، صدای پای دیگرون من رو وادار می کنه تو هفت تا سوراخ قایم بشم اما صدای پای تو عین موسیقی من رو از سوراخم می کشه بیرون . تازه نگاه کن اونجا اون گندم زار رو می بینی برا من که نون بخور نیستم گندم چیز بی فایده ایه پس گندم زار هم منو به یاد چیزی نمی ندازه پس باب تاسفه، اما تو موهات رنگ طلاست پس وقتی اهلی ام کردی محشر می شه، گندم که طلایی رنگه من رو به یاد تو می اندازه. صدای باد هم که تو گندم زار می پیچه دوست خواهم داشت . . . . . اگه دلت می خواد منو اهلی کن ؟؟

ش : دلم می خواد اما وقت چندانی ندارم. باید برم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزا سر در بیارم

ر : آدم فقط از چیزایی که اهلی کنه می تونه سر در بیاره. انسان ها دیگه برای سر درآوردن از چیز ها وقت ندارن، همه چیز رو همینجور حاضر و آماده از دکان ها می خرند، اما چون دکانی نیست که دوست معامله کنه آدما موندن بی دوست . تو اگه دوست می خوای خب منو اهلی کن ؟

ش : راهش چیه ؟

15 سال و 8 ماه و 22 روز و 10 ساعت و 30 دقيقه قبل
مُجے پاراداکس

ر : باید خیلی، خیلی صبور باشی . اولش یه خورده دور تر از من می گیری اینجوری میون علف ها می شینی من زیر چشمی نگات می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گی چون تقصیر همه سوء تفاهما زیر سر زبونه، عوضش هر روز می تونی یه خورده نزدیکتر بشینی

فردای آن روز دوباره مسافر کوچولو آمد پیش روباه

ر : کاش سر ساعت دیروز اومده بودی. اگه مثلا سر ساعت 4 بعد از ظهر بیای من از ساعت 3 قند تو دلم آب می شه و هر چی هم ساعت جلوتر بره بیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم. ساعت 4 که شد دلم بنا می کنه شور زدن و نگران شدن، اون وقته که قدر خوشبختی رو می فهمم. اما اگه تو وقت و بی وقت بیای من از کجا بدونم چه ساعتی باید دلم رو برای دیدن تو آماده کنم . هر چیزی برای خودش رسم و رسومی داره

ش : رسم و رسوم یعنی چی ؟

ر : اینم از اون چیزایی هست که پاک از خاطره ها رفته، این همون چیزیه که باعث می شه فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کنه. مثلا شکارچی های ما میان خودشون رسمی دارن که پنج شنبه ها رو با دخترهای ده می رن رقص پس پنج شنبه ها بره کشون منه برای خودم گردش کنان تا دم موهستون می رم. حالا اگه شکارچی ها وقت و بی وقت می رفتند رقص همه روز ها شبیهه هم می شد و من بیچاره دیگه فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب مسافر کوچولو روباه رو اهلی کرد و موقعی که لحظه ی جدایی نزدیک شد . . .

15 سال و 8 ماه و 22 روز و 10 ساعت و 30 دقيقه قبل
مُجے پاراداکس

ر : نمی تونم جلو اشکمو بگیرم

ش : تقصیر خودت بود من که بدی تو رو نمی خواستم، خودت خواستی اهلی ات کنم

ر : همین طوره

ش : آخه اشکات داره سرازیر می شه

ر : همین طوره

ش : پس این ماجرا به حال تو فایده ای نداشته

ر : چرا !!! برای خاطر رنگ گندم

ش : خدانگهدار

ر : خدانگهدار اما رازی که گفتم خیلی ساده هست. جز با دل هیچی رو اونجور که باید نمی شه دید، نهاد و گوهر رو چشم سر نمی بینه

ش : نهاد و گوهر رو چشم سر نمی بینه

ر : ارزش گل تو عمریه که به پاش صرف کردی

ش : عمریه که به پاش صرف کردم

ر : انسان ها این حقیقت رو فراموش کردند. اما تو نباید فراموش کنی، تو تا زنده ای نسبت به اونی که اهلی کردی مسئولی. تو مسئول گل ات هستی.

ش : من مسئول گل ام هستم .

15 سال و 8 ماه و 22 روز و 10 ساعت و 29 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)