دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دیوانه

1389/07/22 - 13:58 در اشعار فارسی
1 ديدگاه
هسツی

گفت با زنجير، در زندان شبي ديوانه‌اي
عاقلان پيداست، کز ديوانگان ترسيده‌اند
من يکي آئينه‌ام کاندر من اين ديوانگان
خويشتن را ديده و بر خويشتن خنديده‌اند
آب صاف از جوي نوشيدم، مرا خواندند پست
گر چه خود، خون يتيم و پيرزن نوشيده‌اند
خالي از عقلند، سرهائي که سنگ ما شکست
اين گناه از سنگ بود، از من چرا رنجيده‌اند
ما نميپوشيم عيب خويش، اما ديگران
عيبها دارند و از ما جمله را پوشيده‌اند
ننگها ديديم اندر دفتر و طومارشان
دفتر و طومار ما را، زان سبب پيچيده‌اند
ما سبکساريم، از لغزيدن ما چاره نيست
عاقلان با اين گرانسنگي، چرا لغزيده‌اند

15 سال و 11 ماه و 7 روز و 22 ساعت و 37 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)