دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم.
15 سال و 8 ماه و 6 روز و 17 ساعت و 48 دقيقه قبلهمه تن چشم شدم خيره به دنبال توگشتم.
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم.
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانه جانم , گل ياد تو درخشيد,
باغ صد خاطره خندید,
عطر صد خاطره پیچید.
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم,
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم,
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو , همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت,
من , همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام,
بخت , خندان و , زمان رام.
خوشهء ماه فرو ریخته در آب,
شاخه ها دست برآورده به مهتاب.
شب و صحرا و گل و سنگ,
همه , دل داده به آواز شباهنگ.
یادم آمد تو به من گفتی: ((از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن!
آب , آیینهء عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است,
باش فردا , که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی , چندی از این شهر , سفر کن!))
با تو گفتم: ((حذر از عشق ندانم.
سفر از پیش تو هرگز نتوانم,
نتوانم!))
روز اول که دل من به تمنّای تو پر زد,
چون کبوتر بر لب بام تو نشستم.
تو به من سنگ زدی , من نرمیدم , نه گسستم.
باز گفتم که تو صیّادی و من آهوی دشتم,
تا به دام تو در افتادم , همه جا گشتم و گشتم,
حذر از عشق ندانم,
سفر از پیش تو هرگز نتوانم , نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ریخت.
مرغ حق , نالهء تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید,
ماه بر عشق تو خندید.
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم,
پای در دامن اندوه کشیدم,
نگسستم , نرمیدم...
رفت در ظلمت غم , آن شب و شبهای دگر هم,
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم,
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!
بی تو امّا به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...!
آب , آیینهء عشق گذران است.
15 سال و 8 ماه و 6 روز و 17 ساعت و 45 دقيقه قبلتو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است,
باش فردا , که دلت با دگران است!
سکوت جان دمت گرم...خیلی صفا دادی....
15 سال و 8 ماه و 6 روز و 17 ساعت و 45 دقيقه قبلخاطراتی دارم از این شعر ه......
@بهاره : رفت در ظلمت غم , آن شب و شبهای دگر هم,
15 سال و 8 ماه و 6 روز و 17 ساعت و 43 دقيقه قبلنه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم,
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!
بی تو امّا به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...!
@حسین : زندگی میکنم با این شعر !
ا تو گفتم: ((حذر از عشق ندانم.
15 سال و 8 ماه و 6 روز و 17 ساعت و 42 دقيقه قبلسفر از پیش تو هرگز نتوانم,
نتوانم!))
رفتيم به خاطرات دور...
15 سال و 8 ماه و 6 روز و 17 ساعت و 41 دقيقه قبلفکر کنم من و تو در این مورد عقاید مشترکی داریم...
15 سال و 8 ماه و 6 روز و 17 ساعت و 41 دقيقه قبلیه شعر دیگه هم هست تو مایه های همینه..
من که واقعا به قول تو باهاش رندگی میکنم...
اگه خواستیش بگو بهت معرفیش کنم....
@مهدیس : گویا همه خاطره دارن باهاش

15 سال و 8 ماه و 6 روز و 17 ساعت و 39 دقيقه قبل@ حسین: حتما ! خوشحال میشم ...
سکوت برات با پیام خصوصی فرستادم..
15 سال و 8 ماه و 6 روز و 17 ساعت و 35 دقيقه قبلبخونش...شنیدیش؟
با همين خاطره ها زنده ايم ....يه جورايي خاطره بازيم /.
15 سال و 8 ماه و 6 روز و 17 ساعت و 30 دقيقه قبلدوستان دلم واسه اون زمانا خیلی تنگ شده......
15 سال و 8 ماه و 6 روز و 17 ساعت و 29 دقيقه قبلکاش اصلا پیش نیامده بود که حالا با خاطراتش زندگی کنم....
یا........شما راهی بهم پیشنهاد نمیکنید؟
فراموش کن ! خوشحالم از اینکه فراموش کار خوبی هستم !!!
15 سال و 8 ماه و 6 روز و 17 ساعت و 21 دقيقه قبل