روی مرز نازک حق و باطل ها راه رفته ام و ترد شده ام از تردید...
پر شده ام از پرسش هایی به قدمت تاریخ ....
اگر یک دانه فقط یک دانه ،دردانه از یقین ها و پاسخ ها باقی مانده باشد رواست که روح و جان جنگنده و جاری شونده ی تو باشد.....
که سودای سیاست و دامان دانشگاه شورم را دزدیده اند...
از آب و گل در آمدن شعور هم پیمودن و فرسودنی دراز میطلبد که تازه اول راهم ودستم به بینش و دانشی که میزان حق بدانمش بند نیست....
دستم....
دستم ، اما به ساحت پاک و بلند تو بند است که تازه بداری نفسم را در این پیمودن و پرسش نمودن.....
شاهد باش که شروع کردم...
بسم الله..
1389/10/25 - 22:00 در
امید وانتظار جوان