yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
گـــاهـی ، شعــر نـــــدارم .. بــــرایـــت بنـــویـــسم .. ... خـــودت بـــایــد بــــاشــی ، تـــــا .. . . بــــبوســـمـت !!!
yedokhtare 웃
گریـه-هــام تــو..خنـــده-هـام تــو.. گفتــنـم تــو.. خــواستــنم تــو ...!
yedokhtare 웃
شما زندگی کنید....... من تماشا می کنم...
yedokhtare 웃
همه شب دست به دامان خدا تا سحرم...... که خدا از تو خبر دارد و من بی خبرم....
yedokhtare 웃
چه عادت قشنگي است !!!! هرشب فانوس چشمانم را روشن مي كنم.... و بر سر در دلم مي آويزم...... تا وقتي بيايي راه دلم را گم نكني ....
yedokhtare 웃
دوسـت داشتـنـت ، یِ رویــــاســت !!!
yedokhtare 웃
سال هاست فرووو رفته ام.... در زمستانی که.... به گمانم پشت بندش.... هیـچ بهاری نیست
yedokhtare 웃
دلتنگی هایم بزرگ است! غصه هایم بزرگ تر... شانه هایم کوچکند! دلم کوچکتر... کجاست عدالت؟!
yedokhtare 웃
زنـــدگـي جــريـان دارد.. بــي-تــو ! بـه-سخـتـي !!!
yedokhtare 웃
قرار دیدار ما ....وقت دلتنگی....نرسیده به گریه بود.... تو به دلتنگی نرسیدی و... من از گریه گذشتم..
yedokhtare 웃
چه خواب هایی برات دیدم چه فکرایی برات داشتم کسی رو حتی یه لحظه به جای تو نمیذاشتم تو این روزا نمیدونی با عشقِ تو کجا میرم چه آسون دل به تو بستم منی که سخت میگیرم...
yedokhtare 웃
انتقام خواهد گرفت ... دلم نه ... خدایی که در این نزدیکی ست ...!!