yedokhtare 웃
من و باد و بارون .... رفیق صمیمی
yedokhtare 웃
زیاد جدی نگیر دنیای واقعیتو ! روزی خواهد آمد که تو هم مثل من ،پشت کیبوردت دفن شوی ...!
yedokhtare 웃
پروردگارا با من رو راست باش پشیمونی ؟
yedokhtare 웃
این روز ها سپیده که میزند بیدار نمیشوم میمیرم از این که زنده ام….. میفهمی
yedokhtare 웃
سیب که شیرین است سهل! تو بگو، زهر! هرچه که باشد . . . بیار،با تمامـ وجود ﻣﮯ بلعمـ . . . تو فقط مرا از این دنیا بنداز بیرون . . .!
yedokhtare 웃
لعنتی ! دیر وقت است،آرام بگیر بگذار یک امشب را آسوده بخوابم!
yedokhtare 웃
آنقدر به روزهای "تلخ " عادت کردم که وقتی"میخندم" قلبم تیر میکشد.!.!.!
yedokhtare 웃
فال گرفتم... ته فنجانم نمی دانم! این تو بودی که از دلم می رفت یا دیگری بود که به قلب تو می آمد... فقط می دانم آن لکه ی کمرنگی که از همه دور مانده بود " من "بودم!!
yedokhtare 웃
آتش زدن به یک "سرنوشت" کبریت نمی خواهد که !! "پـــا" می خواهد ... که لگد بزنی به همه دارایی یک نفر ... و .......... بـــــــــروی .. !!
yedokhtare 웃
فرقی ندارد صبح باشد یا ظهر... یا شب جمعه ها به اندازه ی غروب های غمگینشان کش می آیند..