@... ...خورشید مردد است ، کمرنگ شده / هر چیز که دست می زنم سنگ شده / انگار که حال و روز دنیا خوش نیست / شاید که دلت برای من تنگ شده ؟ سبدی عشق در اندیشه ی من / که پر از گل بدهم هدیه به تو / غافل از آنکه تو خود ناب تری / یک جهان گل بخورد غبطه به تو
میگویمت: انسان!
سخن از جانب خدایت اگر رسید
هم تو خویش را خاموش مخواه
که خدای تو
تنهایت نخواهد گذاشت.
به رفتن شتاب مکن از حضور و
در انجام هر ظهور،
مبادا که گام از گام بلرزانی:
آنجا سخن از امیر رستگاران است،
مدلّل و روشن
تا کیست که بدوی از چهکنمها
سخن بَرَد.
فرمان را نگهدارد،
هیچ امر کژی را نخواهد دید،
و
یگانه وقت را و قانون را حکیمانند
که محترم میشمرند.
چرا
که از برای هر مطلبی وقتیست و قانونیست.
چرا
که شرارت انسان بر شانهی زمین سنگین است.
وه!
هر آنچه را که واقع شود، یا بخواهد شد،
او نمیداند.
و کیست که او را این همه از اخبار، خبر دهد؟
دلم میخواست استاد ریاضیام را پیدا می کردم و می گفتم هنوز نمودار احوالات من "سینوسی" است بالا... پایین... بالا رفتیم ماست بود ، پایین اومدیم دوغ بود... این زندگی دروغ بود