❤☚ ƷᎯᏰị ᗩϨªᗪị ☛❤
هنوز منتظرم..! وسط یک شب پاییزی... که از شدت تب عرق کرده ام...! بیایی!! بیدارم کنی و بگویی... چیزی نیست.. همه را خواب می دیدی..!! و من با تمام وجود به یاد بیاورم که در تمام روز هایی که گذشت نه غمی بود نه اشکی و نه تویی که صبورانه همراهیم کنی در تکاپوی زمانه با من !
❤☚ ƷᎯᏰị ᗩϨªᗪị ☛❤
گوشیم فارسی نداره همیشه مینویسم سلام گلم که میشه سلام کلم!!!! و همیشه جواب میگیرم سلام چغندر،سلام کاهو،سلام شلغم!!!!! بایدبرم یکی از ایناکه راحت ازتو جیب درمیادبخرم...
❤☚ ƷᎯᏰị ᗩϨªᗪị ☛❤
یــآدَتــ بـآشــَد! هَمـِـہ ے قـَرآردآدهـآ رآ کـِہ روے ِ کـآغَـذهـآے ِ بے جـآن نـِمےنـِویسَـند! بَـعضے از عَهــدهـآ رآ روے ِ قـَلبــ ـهـآے ِ هـَمـ مےنـِویـسیمـ ... حـَوآستــ بـِہ ایـن عـَهــد هـآے ِ غـِیـر ِ کـآغـَذے بـآشـَد ... شِکـَستـَنـِشـآن یـِکــ آدَمـ رآ مےشِکـَنـد ... حـَوآسَـتــ باشَـد یـِکــ آدَمـ رآ ...
❤☚ ƷᎯᏰị ᗩϨªᗪị ☛❤
دنیـ ـآﮮ مــآ پـر از دست هـ ـایــﮯســـت که ... خســـته نمـﮯ شــ ـوند از نگـــه داشتـــטּ نقـــآب هـــا ...
❤☚ ƷᎯᏰị ᗩϨªᗪị ☛❤
آناهیتا فرشته پاکیها بهنام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد خداوند کیوان و گردانسپهر فروزنده ماه و ناهید و مهر (1) ای اردویسور آناهیتا، از پی این ستایش، از پی این نیایش، از فراز ستارگان، بهسوی سرزمین اهورا آفریده، به یاری خواستاری بشتاب، که تو را فراخواند، که ...
❤☚ ƷᎯᏰị ᗩϨªᗪị ☛❤
مجازات سنگسار از قانون جدید اسلامی حذف شد سخنگوی کمیسیون قضائی مجلس گفت: مجازات سنگسار از قانون جدید مجازات اسلامی به دلیل بازتابها و انعکاس مغرضانه بینالمللی حذف شد
❤☚ ƷᎯᏰị ᗩϨªᗪị ☛❤
مشکل ما اینه که وقتی با کسی تموم می کنیم … خیلی بیشتر درباره ش فکر می کنیم تا وقتی که باهاش بودیم …!!!
❤☚ ƷᎯᏰị ᗩϨªᗪị ☛❤
خــیلـی ســخــتــه!!! آرزویــی داشـتـه بـاشـی کـه بـهـش اُمـیـد نـداری...!!!
❤☚ ƷᎯᏰị ᗩϨªᗪị ☛❤
باران که میبارد همه پرندها به دنبال سر پناهند اماعقاب برای اجتناب از خیس شدن بالاتراز ابرهاپرواز میکند این دیدگاه است که تفاوت را خلق میکند…
❤☚ ƷᎯᏰị ᗩϨªᗪị ☛❤
از جمله وظایف یک پدر ایرانی اینه که، . . . . ... . . . . . . . . . . به فرزندش ثابت کنه همینی که الان خریدی رو فلان جا نصف این قیمت میفروشن !
❤☚ ƷᎯᏰị ᗩϨªᗪị ☛❤
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﺮد : ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﺑﻮﺩﯾﻢ كه يكي از ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺗﺎ آﻗﺎﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺷﻮ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺳﻤﺖ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻮﺕ ﻣﯿﺰﺩ ﯾﻪ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﺩﺍشت ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﻼﺱ 50 ﻧﻔﺮﯼ ﺍﻭﻧﻢ ﻣﺨﺘﻠﻂ. ﻓﮏ ﮐﻦ ﯾﻬﻮ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﯾﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﻢ، ﮔﻔﺖ: ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻢ ﮐﻼﺳﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺩﻭﺱ ﺷﺪﻡ ﯾﻪ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ . ﺷﺒﯽﮐﻪ دﯾﮕﻪ ﻓﺎﺭﻍ ﺍﻟﺘﺤﺼﯿﻞ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺻﺒﺤﺶ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺷﺶ ﻣﺎﻩ ﮔﺬﺷﺖ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﮔﻔﺖ ﻋﻄﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺕ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺍﻡ ﺑﻌﺪ ﮐﻠﯽ ﺟﺮﻭ ﺑﺤﺚ!! ﺑﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﭽﻤﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺍﻭﻧﻢ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﻧﻤﯿﺰﺍﺭﻡ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺶ ﺑﺮﺳﻪ ﻓﻘﻂ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺷﺪ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻢ ﺑﯿﺎﺩ ﺳﺮﮐﻼﺳﺎﺕ ﺑﺮﺍﺕ ﺳﻮﺕ ﺑﺰﻧﻪ!!
سلام
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 20 ساعت و 16 دقيقه قبلسلام دوست عزیز
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 20 ساعت و 4 دقيقه قبل