زهــــرآ "زری"
گــــــــــاهی وقتا
تو اوج خســــــتگی و تنـــــــهایی
در حالی که داری از یه خیابون رد میشی
ناگهان
"دیدن اسم یک کوچه"
لبخند شیرینی روی لبات می نشونه
هرچــــــــــند که کوچه بن بست باشه...!
زهــــرآ "زری"
گل نازم دلم تنگه نذاشتن پیش هم باشیم باید هر دو جدا از هم شریك درد و غم باشیم دلم تنگه واسه چشمات دلم تنگه گل نازم منم مثل تو دلگیرم میدونم عاقبت یك شب از این دلتنگی میمیرم دلم تنگه گل نازم نگی از تو جدا بودم اگه پرسیدن اون كی بود نگی من بی وفا بودم دلم تنگه واسه چشمات
زهــــرآ "زری"
به نسل های بعدی بگویید: نسل ما نه سر پیاز بود و نه ته پیاز ... نسل ما خود ِ پیاز بود که هرکی دیدمون ، اشکش دراومد
زهــــرآ "زری"
خواستم با يکي درد دل کنم... اول ازش پرسيدم سيگارداري؟... گفت: مي خواي بکشي..؟ گفتم: نه ! تو بکش طاقت حرفامو داشته باشي
زهــــرآ "زری"
اغلب وقتی امیدت رو از دست می دی و فکر می کنی که این آخر خطه، خدا از بالا بهت لبخند می زنه و میگه: آرام باش عزیزم، این فقط یک پیچه نه پایان.
زهــــرآ "زری"
وقتی شما برای دیگران دعا می کنید، خدا می شنود و آنها را اجابت می کند و بعضی وقتها که شما شاد و خوشحال هستید یادتان باشد که کسی برای شما دعا کرده است.
زهــــرآ "زری"
امـــــروز شنبه
داشـــت هوایت به ســـرم میزد
از پاهایم بالا رفــت
از گـــــــردنم گذشت
و بعـــد چانه
ولی نـَـه ...
تا به لبـــم رسید فــوتش کردم . نخواستم که دوباره ســـر به هوایــت شـــوم ... !
زهــــرآ "زری"
يك جمله زیبا از طرف خدا : “قبل از خواب دیگران را ببخش و من قبل از اینکه بیدار شوید ، شما را بخشیده ام”
زهــــرآ "زری"
دوست بدار آن هايی را که در زندگيت نقشی داشته اند .... نه آن هايی ؛ که برایت نقش بازی کرده اند
زهــــرآ "زری"
دلم میخواست یکی و داشتم . . .
بعضی وقتا که مردم خستم میکردن . . .
میومد کنارمو . . .
دستش و میذاشت دو طرف صورتمو . . .
زل میزد تو چشام و . . .
بهم میگفت :
ببین . . .
تو منو داری
زهــــرآ "زری"
"روبنده ات ، روسری ات ، روپوش ات همه را بیار جلوتر ، تنگ تر کن ، ... ... تیره تر حبس کن خودت را میان این تکه پارچه ها پنهان کن زیباییهایت را ، پاک کن خلقتت را ، چاره ای کن برای بانویی ات این روزها ، بعضی مـــردهایمان حتی با چشم هم ارضــــــاء می شوند"
زهــــرآ "زری"
حکایت من ؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت … دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت … حکایت کسی است که زجر کشید ، اما ضجه نزد … زخم داشت و ننالید… گریه کرد ؛ اما اشک نریخت … ... ... حکایت من ؛ حکایت داستان عشقی ست که فرهادش! عاشق شیرین نیست!!!
یدونم برا من بباف لطفا. زمستون بدردم میخوره
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 6 ساعت و 36 دقيقه قبلپولشو بده
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 6 ساعت و 31 دقيقه قبلقیمت؟
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 6 ساعت و 26 دقيقه قبل10000 دلار
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 6 ساعت و 12 دقيقه قبل
13 سال و 1 ماه و 10 روز و 3 ساعت و 43 دقيقه قبل