#نیــستیم ! به #دنــیا می آییم عــکس ِ یک نفره می گیریم ! بــزرگ می شویم ، عکس ِ دو نفره می گیریم ! #پــیر می شویم ، عــکس ِ یک نفره می گیریم … و بعد دوباره باز #نیـــستیم! "حسین پناهی"
بابا که اسباب را توی وانت ریخت ننه دل اش را از همه ی سی سالگی غمگین اش کند و ... فرار کردیم از آژیرهای شبانه ی شهر خدا! از آن روز به بعد در مدرسه جدیدمان بچه ها مرا تحقیر می کردند; «جنگ زده»
من ذره ذره آب شدم...
پشتِ این میزکامپیوتر..
پشتِ این کیبوردِ لعنتی
کیبوردی که جورِ بزدلی گلویی رو کشید که
حتی جرئت نداشت حرفهاشوبه زبون بیاره و
همه اوناروقورت داد تاکه بغض بشن
کیبوردی که خیلی از فریاد هارونوشت ودم نزد
کیبوردی که اشک هاوبغض هارو دیدونوشت
من آب شدم
نابود شدم اینجا
وهیچ کس سوختنمو ندید
جزاین کیبوردو میزِ لعنتـــــــــــی
چهار نفر بودن اسمشون اینها بود : " همه کس ، یک کسی ، هر کسی، هیچ کسی " ... کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار رو به انجام می رسونه ، هرکسی می تونست این کار رو بکنه ولی هیچ کس اینکار رونکرد یک کسی عصبانی شد جرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار رو نخواهد کرد سرانجام داستان این طوری شد هرکسی ، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری رو نکرد که همه کس می تونست انجام بده !!؟ ... / ... حالا ما جزء کدومشونیم ... ... ...!!؟