شبو خوب می شناسمش
من و شب
قصه داریم واسه هم
من و شب پشت سر روز می شینیم حرف می زنیم!
من و شب،
واسه هم شعر می خونیم
با هم آروم می گیریم
من و شب خلوتمون مقدسه،
من و شب خلوتمون، خلوت قلب و نفسه
خلوت دو همنوای بی کسه
که به اندازه ی زندگی به هم محتاجن
من شبو دوست دارم!
شب منو دوست داره!
من که عاقلا ازم فراری ان
من که دیوونه ی ِ واژه بافی ام
واسه ی شب کافی ام!
وقتی آفتاب می زنه
من کمم !
واسه روز
من همیشه کم بودم!
من و روز
همو هیچ دوست نداریم!
من و روز منتظر یه فرصتیم سر به سر هم بذاریم!
تا که این خورشید تکراری ی لعنتی بره
من و شب خوب می دونیم
ما رو هیچکس نمی خواد!
وقتی خورشید سره
هر کی با روز بده
مایه ی دردسره ... !
#عادت دارم یه کاریو که قرار انجامش بدم ,از صبح هزار بار بخودم هی بگم امروز باید اینکار انجام بشه ها!!! بماند که یوقتایی هم شب میشه و میگیرم میخوابم و کاریم که باید انجام میدادم ندادم
#اعتراف میکنم دوست ندارم به دوران #کودکیم برگردم!!!! نه اینکه اون دوران دوست نداشته باشم , پر شورترین دوران داشتم تو بچگیم ,از لحظه هایی که تو کوچمون پی بازی کردن و دوچرخه سواری طی میکردم لذت میبردم ولی یه حسی همیشه مانع از فکر کردن به این میشه که بخوام برگردم به اون دوران ...خودمم نمیدونم چرا!!!