دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
مولانا در این بیت اشاره به فردی دارد به نام دیوژن ، فیلسوفی که در طول روشنایی روز چراغ به دست میگرفت و در شهر میچرخید و وقتی از او سئوال میکردند چرا در روشنایی روز چراغ به دست داری میگفت که دنبال انسانم !
تاریکی حقیقی زمانی رخ می ده که دل ها راه رو گم کرده باشند که شکل ها و بازی ها سیطره بر ذات پاک پیدا کنند و لباس و تن پوش شخصبت آدمها جای واقعیت درونی انسانیت رو بگیره و تنهایی انسان به معنای کلمه محقق بشه !!
چراغی که اون شیخ در شهر و در میان کوران به ظاهر بینا می گردوند نماد همین کور دلی جامعه ماست ...
آنچه را که باید نمی بینیم و آنچه را که نیست می پنداریم !
فانوس و فانوس بدستی نیست در زمانه ای که شب ... تنها اتفاق روزهای ما شده !!
همهی ما هزاران آرزو داریم: لاغرتر شویم، بزرگتر شویم، پول بیشتری داشته باشیم، اتومبیل بهتری سوار شویم، یک روز تعطیل؛ یک گوشی موبایل جدید؛ ملاقات با زن یا مرد رویاهایمان… ولی یک بیمار مبتلا به سرطان تنها یک آرزو دارد و آن اینست که از شر سرطان خلاص شود… به احترام مقام کسانی که از دنیا رفتهاند و به افتخار عزیزانی که با سرطان میجنگند، بعد خواندن این پست یک دعای در حق این مریضای سرطانی کنیم. به امید شفای بچه های سرطانی ...