سینا
تو چشم گذاشتی من قایم شدم تو یکی دیگه رو پیدا کردی
سینا
در سال 1919 پسر 9 ساله ی اینشتین از او می پرسد: بابا چرا اینقدر معروف شدی؟ انیشتین اول خندید و بعد خیلی جدی گفت: ببین پسرم، یك حشره ی كور وقتی در سطح یك كره به جلو می خزد متوجه نمی شود مسیرش منحنی است خوشبختانه من متوجه شدم.
سینا
ساده باشيم چه در باجه يك بانك، چه در زير درخت...
سینا
زندگي چيزي نيست، كه لب طاقچه عادت، از ياد من و تو برود...
سینا
من نديدم بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين...
سینا
من كتابي ديدم، روشنايي مي برد...
سینا
تا ته كوچه شك، تا هواي خنك استغنا، تا شب خيس محبت رفتم...
سینا
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود...
سینا
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشيم...
سینا
همین الان به یه نفر تلنگر زدم.چی شد مثلا!؟!؟
سینا
بيا زندگي را بدزديم، آن وقت ميان دو ديدار قسمت كنيم
سینا
بالش من پر آواز پر چلچله هاست...